|
سپيد و سيه ميدهندم خبر
شبِ تيره چون روزِ روشن گذشت
كه طي شد به سال و مه و هفتهها
ز شادي و غم در هم آميخته
سبك رو سمنديست گرمِ گريز
مجالي نيابم به بارِ دگر
شود لختي از عمرِ كوتاه كم
تن آرامد و جان به جانان رسد
نباشد مرا ديگر از مرگ باك
/ |
|
سپيد و سيه شد مرا مويِ سر
كه بسيار روز و شب از من گذشت
كنون حاصلِ آن همه رفتهها
بُود خاطراتي بهم ريخته
گذشته گذشته است و آينده نيز
با اين دمي را كه آرم به سر
به هر لحظه در هر دم و بازدم
سرانجام آن هم به پايان رسد
چو پيوندم آخر به دادارِ پاك
/ |