تاكِ روي ديوار (1)
 

چشمِ اميد بر آن كاشته داشت
از قضا بود كنار ديوار
رو به خورشيد جهان‌آرا  رفت
ديده بگشود و شگفتي‌ها ديد
خيره بر آن نگه راهگذار
بوسه از مهرِ دل‌افروز گرفت
تافت بر بسترِ خوابش مهتاب
رنگ از خونِ دلِ تاك گرفت
تاكِ نو رُسته ز نو شد سيراب
شهد و شيرينيِ شيرين دهنان
گرم و كاري چو مِي آتشناك
قوتِ جاني به جگرگوشه سپرد
خوشه‌ها را شرر افروخت به جان
چون رطب پخته و شهدآگين شد
مردِ رزبان به عبث آه كشيد

بود اين قصه‌ي پنهاني ما
تاك كِشتيم براي دگران
رُسته از شيره‌ي جان من و تو
شاخه‌ي نورس، بنشست به بار
حاصلش گشت نصيبِ دگران
در رَزِستان تهي گشته ز بار
                                                     
/

 

باغبان، شاخه‌ي تاكي را كاشت
جاي آن شاخِ موِ نو بَر و بار
تاك كم‌كم ز زمين بالا رفت
نرم نرمك سرِ ديوار رسيد
شاخه آويخت ز رويِ ديوار
پرتو و روشني از روز گرفت
شب بياموختش آرامش و خواب
شوق بالندگي از خاك گرفت
باغبان داد چو رَزبُن را آب
خاك اندام و تنِ سيم‌تنان
گشت جاري به رگ و ريشه‌ي تاك
ساقه آن را به رگ خوشه سپرد
نفسِ شعله‌ور تابستان
غوره‌ها همچو عسل شيرين شد
زان سپس رهگذري آن را چيد

مادرا، چشم دلت را بگُشا
ما به بستانِ وطن چون رَزبان
تاك‌ها، نسلِ جوان من و تو
رنج برديم در اين ره بسيار
خوشه‌ها گشت چو شيرين و گران
ما بمانديم و دلي مانده ز كار
                                                   /

1- بسياري از خانواده‌هاي ايراني كه فرزندانشان را براي تحصيل به خارج فرستاده‌اند اكنون خودشان در ايران تنها هستند و فرزندانشان در خارج از كشور به كار و فعاليت مشغولند. اين شعر با الهام از اين رويداد كه بهره و حاصل كار جوانان متفكر و انديشمند و تحصيل‌كرده ايراني نصيب ساير ملل مي‌گردد، سروده شد.