حق و حقيقت (1)
 

در بارگاه پرجلال كبريايي
پيوسته‌ايمن‌باشي‌از‌هر ضعف‌و‌سستي
در جام خصمت جاي مي‌خون‌جگر باد
بگزيدي از آغاز راه راستي را
هرعاقلي ناخورده‌مي، مست تو باشد
از پاي افتادند و رويت را نديدند
زيرا تو هستي خود نشان از فرّ يزدان
بنيان‌برانداز تبه‌كاران تويي تو
تااينكه دادش را بگيري از ستمگر
از سايه‌پرهيبتت هم در هراسند
در هر زمان و هر‌مكان هستي سرافراز
مارا به دنياي حقيقت راه‌بر شو
بنگركه ظالم هركجا مظلوم را كشت
از پشت ابرتيره چون خورشيد برتاب
پايان بگيرد اين شب ظلم و تباهي
                                                   
/

 

اي حق تجلي‌بخش انوار خدايي
پيروز باشي بر سپاه نادرستي
شمشير رزمت هر زمان برنده‌تر باد
بستي ز پي دست دروغ و كاستي را
شاهين‌عدل و داد در دست تو باشد هرچند عمري در پيت مردم دويدند
بازم ترا جويند مردم از دل و جان
در هر زمان منظور هشياران‌تويي تو هر دادخواهي بر درت ازجان نهد‌سر
آنانكه ره گم كرده و حق ناشناسند
نام حقيقت ميشود با نامت آغاز
اي حق‌خدارا،‌بيش‌از اينها‌جلوه‌گرشو
بهر چه‌بر اولاد آدم كرده‌اي پشت
بيدارشو اي‌جان‌جانان‌زين گران‌خواب
تا برنشيند روشني جاي سياهي
                                                  
/

 1-  اين مثنوي در ٦ اسفند ١٣٤٦ در جشن استقلال كانون وكلاي دادگستري خوانده شد.