|
حكيمِ داستانپردازِ
نامي
به فرقِ شعر دُرّي شايگانست
هواي سيروگشت از سر بدر كرد
دلش آكنده بود از مهرِ ايران
از او گنجينه خمسه(2)
است باقي
ستايي طبع گوهربارِ او را
كه چنگ زهره از تقريرِ آن ماند
بداني گفتهاش را جاوداني
عطارد از فلك آرد فرو سر
سخن يكباره از اسكندر آرد
نگارد شهد جان از نوكِخامه
كه آن دُر «گنجوي گنجينه» اوست
چه خوش در مثنوي دادِ سخن داد
كه نامش را به گيتي جاودان كرد
كه كس زين ره نرفت از او فراتر
كه حيران كرد تير و مشتري را
كلامش خوشتر است از شهد و شكّر
قلم از خط و رايش سرنتابد
كند خنگ سخن را با قلم رام
كه شعرش حدِ اعجاز است در عشق
بيان عشق از او خوشتر نگفتهاست
كه خسرو پيش او لب از سخن دوخت
كه ليلي شد جگر خونتر، ز مجنون
زده بر «پنج گنجش» مُهرِ آزرم
روان چون آب و همچون كوه سُتوار
قلم فرمانپذير و واژه رامش
كه از بندِ تعلق بود آزاد
كه چون خور خيمه بر هفتآسمان زد
عُطارد ماند از طبعآزمايي
همه شور و همه حال و همه سوز
زماني روشن و بياستعاره است
مضامينش دلآويز و خوشآهنگ
چه خوش دادست با سِحر سخن پند
چو بشكافيش يكسر مغزِ مغز است
سرود عشق و مهر و دوستي خواند
بُوَد شعر دَري پيوند جانش
كه جز با شعرِ شيرينش نپيوست
دلش خوش بود با پيوندِ ايران
بود يادش به هر دُوري گرامي
/ |
|
درودِ مهرورزان، بر
نظامي
به شهرِ گنجه، او گنجي گرانست
تمامِ عمر را در گنجه سركرد
چو بود اصلش ز تفرش يا قُهستان سخنسالار در سبكِ عراقي
چو خواني «مخزنالاسرار» او را
سخندر«خسرو وشيرين» چنانراند
اگر «ليليومجنون» را بخواني
چه اعجازي بود در «هفتپيكر»
«شرفنامه» نوايِ ديگر آرد
ميو قند است در «اقبالنامه»
دُر ارزندهاي در سينه اوست
بُوَد در مثنوي بيشبهه استاد
بيانِ داستانها را چنان كرد
از او شد عشق در حدّي مصوّر
چنان آراست الفاظِ دري را
سخندان و سخنسنجو سخنور
ز فرمانش سخن سر برنتابد
در آنجايي كه از عشق آورد نام
بدانسان نقشپرداز است در عشق
در اينره كس بهاز او دُر نسفتهاست
به شيرين آنچنان شيريني آموخت
سرود آنگونه از مجنونِ دلخون
همه گفتارش آكندهاست از شرم
همه اشعارِ او سهل است و دشوار
چه افسونيست در سِحرِ كلامش؟
حكيمي عارف و دانشوري راد
عنان بر نفسِ نافرمان چنان زد
كلامش هست در اوجِ رسايي
بود شعرش روان و حكمتآموز
بيانش گاه با رمز و اشاره است
سخنپرداز و آگاه و گرانسنگ
به شعر نغز بر دُردانه فرزند
همه اندرزها شيرين و نغز است
ز مدحِ اهلِ قدرت رويگرداند
قلم، فرمانبرِ طبعِ روانش
به شعر و شاعري آنگونه دل بست
بود او راستين فرزندِ ايران
بمانَد جاودان نامِ نظامي
/ |