|
كه نامش جاودانست و
جهانگير
بُني، افزونتر از تاريخ دارد
كه بودست از ازل همزادِ ايران
بود هرمزدِ هستيبخش، يارش
نه جايِ كارزار و رزم و حربست
كنار ساحل ايران غنودست
نه بر امواجِ آن آوردگاهي
نه آلود آبهاي لاجوردين
نه دستي برفروزاند آتشش را
نه غولِ رزمناوي راهپويش
ز جنگافروزها نشنيد پيغام
كه آگاهست و داند ارزش خود
بهم پيوسته چندين بوم و بر را
ميانِ مشرق و مغرب گذرگاه
چه كشتيها گذشت از دامنِ آن
گذشت از آن هزاران كشتي نفت
به فرزندان خود بگشوده آغوش
نهاده سر به پاي خاك ايران
خروشد از جفا و جورِ صدّام
به دريا كرد روشن آتش غم
بدانديشانِ گستاخ سيهروز
در آن بگشوده پايِ ديگران را
نشان از فتنه و آتشفروزيست
چه سودي؟ جز فزودن بر تبِ جنگ!
كه فَرمَند(3)
است چون كوهِ دماوند
نه جايِ جنگ و زور و باجگيريست
پي اين كار افزايد توان را
كه سوزد سالها در آتشِ جنگ
به راهش داده از كف خوابِ خود را
كه كشتيهاست بررويش روانه
چو روزِ آزمون و روزِ جنگ است
غريوِ مردمِ دريا نَوَردش
بر اين باوَر كه تا جان در تن اوست
ورا از آب و خاك خود براند
خدا را اي نگهداران صدّام
ميفزاييد بر آن هيزم و خس
كه در كامش بسوزد خشك و تر را
از آنجا موج خون بيرون مريزيد
كه هست اين لقمه دشوار و گلوگير!
ولي ناپخته و كوتاه بينيد!
كه در انديشه سست و بدسگاليد
چه سازد با سلحشور سرافراز؟
رود از ديده پيرِفلك خواب
گذشت ايراني رزمنده از جان
سر و جان، در رهِ ايران فشاند است
كه بهرش، آب را خوناب سازند
بسانِ ناوگانِ اَژدَراَفكَن
بَرَد پي، اشتباهِ خويشتن را
وجودش بسته با اين آب و خاكست
بود خاكِ عبيرآميز ايران
دهد بهرِ وطن جان و تنش را
پيِ عشقِ وطن، جان ميتوان داد
/ |
|
خليج فارس، اين نامآورِ
پير
به ژرفاي زمانها بيخ دارد
خليج فارسش خوانند از آن
چو باشد تنگهِ هرمز كنارش
پل فيروزه بين شرق و غربست
خليج فارس كز آغاز بودست
نه سوي رزمگاهش بوده راهي
نه پهنابش ز خون گرديد رنگين
نه كس بر هم بزد آرامشش را
نه چنگ و دست ديوان بر گلويش
به هر دور و زماني بوده آرام
كنون اين آبراهِ پر تردّد(2)
بپيوندد به خاور باختر را
ميان قارهها آسانترين را ه
چو مامي مهربان، بگشوده دامان
چنان دروازهاي پرآمد و رفت
همانندِ سپهرِ نيلگونپوش
بُوَد پهنابِ بيهمتاي ايران
زند چون بوسه بر اين خاكِ گلفام
كه آن آرامشش را ريخت در هم
كنون اهريمنانِ آتشافروز
بهم آشوفتند اين بيكران را
چنين كاري دليل تيرهروزيست
از اين ترفندهايِ رنگ در رنگ
خليجِ سرفرازِ آبرومند
سراسر عشق و پاكي و دليريست
برانَد از حريمش دشمنان را
چنان سازد به دشمن عرصه را تنگ
به دشمن نَسپُرد پهنابِ(4)
خود را
در اين پيروزهگونِ بيكرانه
به هرموجش نهانصدها نهنگاست
خروشِ موج و آب لاجوردش
بگويد: «هركه ايران ميهن اوست
وطن را بايد از دشمن رهاند
توانمندان! ز ما برديد آرام
بر اين آتش دگر دامنزدن بس
مخواهيد آتشي گستردهتر را
به راهِ نفتكشها خون مريزيد
چرا خواهيد بازي با دُم شير؟
توانگر مردمي زور آفرينيد!
به جنگافزارهاي خود چه باليد
سلاح و رزمناو و موشكانداز
چو بر دشمن زند چون كوهه آب
براي حفظ استقلال ايران
به راه حفظِ ايران، جان فشاند است
سراندازان چنان بر خصم تازَند
شود امواجِ دريا بهرِ دشمن
بداند معنيِ عشقِ وطن را
كه ايراني دلير و گُرد و پاكست
گراميتر ز جان، بهرِ دليران
از اينرو پاس دارد ميهنش را
كه جان در راهِ جانان ميتوان داد
/ |