|
به دل كرد آهنگ و عزم
سفر
سر راهِ خود لاكپشتي بديد
خرامان و آهسته ميراند پيش
چنين گفت خرگوش با لاكپشت:
به تكرفتنِ تند و تيز مرا
تو را جنبشي باشد آرام و سست
به يك دم نياسايم و نَغنَوَم
بكش پاي از رفتن خويشتن
ز هر سوي در دشتها ميدويد
شتابش سرانجام پايان گرفت
به تكرفتنش، كُند و آهسته شد
فروماند از شدت خستگي
كَشَف(1)
را خرامان پي خويش ديد
اگر چند آهسته و ديرگاه
يكي غرق شادي يكي پر زغم
چنين گفت آن لاكپشتِ صبور
مفرساي خود را و پيوسته رو
توانايي خويش كردي تباه
در اين نيمه ره بجا ماندهاي
به از تندي و در پياَش خستگي
بماني به ناچار در نيمه راه
/ |
|
سحرگاه خرگوشِ كوتهنظر
شتابان چو از لانه بيرون دويد
برون كرده سر از بُن لاكِ خويش
ز عُجب و تكبر به بانگ درشت
ببين شيوه جستو خيز مرا
مرا جَستوخيز است چالاكو چُست
نگر تا به صحرا چسان ميدوم
بياموز اين شيوه رفتن ز من
بگفت اين و از ديده شد ناپديد
بناگه در او خستگي جان گرفت
پس از چندي از تاختن خسته شد
چو ميرفت نالان به آهستگي
به ناگه ز نزديك بانگي شنيد
كه بيخستگي ميرسيدي ز راه
چو در دَم رسيدند آنان به هم
به خرگوشِ مست از شرابِ غرور
كه اي دوست آرام و آهسته رو
تو با تندرفتن از آغاز راه
كنون خسته گرديده واماندهاي
رهي را سپردن به آهستگي
چو پاسِ تنِ خود نداري نگاه
/ |