|
ز هرسو كلان موجها در
ستيز
غريوان به هر سو بكوبند سر
نشاني است از صحنه زندگي
بيفتي به ناگه از آن اوجها
برآور سرودست و پايي بزن
بيوباردت(1)
موج دريانورد
قلم بر سر ننگ و نامت كشد
هماهنگي و سازگاري مجوي
شنا، گر نداني بيفتي ز پاي
دلير و هوشيوار و بيدار باش
به خويشآزمايي و خودباوريست
كسي آن تواند كه دريادل است
كه موج خروشنده را بگسلي
/ |
|
جهان همچو بحري بود
موجخيز
كف آورده امواجِ پرخاشگر
هر آن موج در اوجِ توفندگي
نشيني چو بر تاركِ موجها
از آغوش موجِ شكندرشكن
نَجُنبي اگر چُست در اين نبرد
به دامت كشد تا به كامت كشد
ز توفنده دريايِ پرخاشجوي
به گردابِ توفنده و مرگزاي
خطر چون رسد خويشتندار باش
دليري نه تنها به زورآوريست
به هنگامِ توفان شنا مشكل است
بياموز آيين دريادلي
/ |