|
چنين گفت با پُربها
گوهري
گزيدي چرا جاي در ژرفناي
خزف(1)
وار پاييننشين گشتهاي
بُوَد درخورت نازنين دوست، اين
نشستن به ژرفايِ دريا چرا؟
بگفتا به خاشاكِ بالانشين
به بالانشيني و بالاروي
به چشم همه باز خار و خسي
به ژرفايِ دريايِ ديگر روم
شود چشمها خيره بررويِ من
برون آرَدَم از درونِ صدف
بيابم به فرخندگي عزّ و شان
كه گردم همآغوش الماس و زر
دهم جلوه بر گوشِ مهپيكري
چه بر دست باشد چه بر سَر بود
/ |
|
خَسي در كفِ بحر پهناوري
تويي گوهر در صدف كرده جاي
چه پيشآمدت كاينچنين گشتهاي؟
همانند من صدر را برگزين
تو دُرّ يتيمي به بالا درآ
ز پايين دريا دُرِ ژرفبين
كه گر قرنها روي دريا رَوي
ز دريا تو را برنگيرد كسي
ولي من از اين گر فروتر رَوم
بود ديده گوهري سويِ من
مرا گوهري، چونكه آرد به كف
بسازد ز من زيوري شايگان
ببخشد بدينسان به من زيب و فرّ
شوم زيور دستِ سيمينبري
گهر هركجا هست گوهر بود
/ |