|
شبي گفت دندانِ پيشين،
سخن
گذشتِ زمان بيشتر ديدهام
چرا سرسري ميكني داوري
چه از من به جز همرهي ديدهاي؟
بريدن ز ياري چو من، بهر چيست؟
تو فرسوده گرديدي و لَختلَخت
ز همراهيم روي گرداندهاي
بگفتا چنين ناسپاسي مكن
به دُرج(1)
دهان خويشتن بين شدي
نهادي به دوشم همه بارِ خويش
شدي خود ستاينده و خودنما
شگفتا از آن طاقت و توشِ من
برايم دمي آرميدن نبود
تو بگرفتي اما سپردي به من
تو گويي كسي در كنارت نبود
به نيروي خود كردهام ريز و نرم
به آبِ دهانش بياميختم
ز هر لقمهاي رنجها ديدهام
تنم ناتوان گشت و فرسوده شد
دگر تندرستي ز تن رخت بست
نه تار است و نه پود و نه آستر
زمانِ وداعِ غمآلود ماست
تو گويي دلم را به نشتر كند
نبستي تو هم طَرفي از كارِ خويش
از اين بود فرخندهتر روزگار
/ |
|
به دندان بُنِ، آسيايِ
كهن
كه من پيشتر از تو روييدهام
تو از من بَسي سال برناتري
شنيدم ز من سخت ناليدهاي
تو را ديگر آن ياري و مهر نيست
منم همچنان تيز و بّرا و سخت
به گوش دلم نوحهها خواندهاي
به ناگاه دندانِ سُتوار بن
تو اي دوست دندانِ پيشين شدي
مرا پس زدي و نشستي به پيش
از آن پس نپرسيدي از آشنا
همه بارها بود بر دوشِ من
مرا فرصتي بهرِ ديدن نبود
هر آن لقمه كآمد بسويِ دهن
به آن لقمهها هيچ كارت نبود
من آن لقمهها را، چهسرد و چهگرم
بزاقِ دهان را بر آن ريختم
همه عمر را لقمه خاييدهام
چو بر دوش من بارها توده شد
سرانجام مينايِدندان شكست
به جسم و تنِ لَختلَختم نگر
دريغا كنون روزِ بدرودِ ماست
چو دندانپزشكي مرا بَركَنَد
كنون من شدم دردمند و پريش
اگر بين ما بود تقسيم كار
/ |