|
ز اهل
صفا محفلي داشتيم
دگر هوابم از چشم بيدار رفت
چنين گفت داناي روشن روان
چنان شاهكاري پديدار كرد
كه تا آن بناي كهن ساختند
چه دلها كه خست و خراشيده شد
شب و روز بودند در كار سخت
ز بيداد عمّال فرعون مرد
فرو ريخت خون گه ز سر، گه ز تن
ز سرب گدازنده در چشم كرد
به تنهاي افسرده جاني نماند
در آن حال اهرام سربرفراشت
برافراشت سر تا سپهر برين
بپا شد بناي نخستين هرم
سحرگاه تاريخ روشنگرش
به زور و ستم ساخت، ديگر هرم
بپا كرد آرامگاهي دگر
بر آن خيره شد چشم هر ژرف بين
بنايي نبودي همانند آن
هنوز آن هرمها بود شاهكار
چه فريادهايي بر افلاك شد
سپردند از بهر آن جان خويش
بپاي هرمها سپردند جان
چه غم داشت از گشتگان هرم
بود زان سه فرعون، خود يادگار
به رازي بزرگ و كهن پي بريم
به خون دل آن را بپرداختند
بود خونبهاي هزاران اسير
برافراشتند آنچنان شاهكار
در او بازتابي بيايد پديد
به بنيانگزاران فرستد درود
از انان بجا مانده روي زمين
بيان حقيقت فراموش ماند
بشد آشكار از پس پرده راز
بياد آورد زان ستمديدگان
و ز آنان پر آوازه شد نام مصر
سكوت كنهسال دوران شكست
/ |
|
شبي جمع صاحبدلي داشتيم
در آن شب سخنهاي بسيار رفت
ز اهرام آمد سخن در ميان
مپندار فرعون آن كار كرد
چه بسيار جان در رهش باختند
چو آن سنگ خارا تراشيده شد
اسيران در ماندهي تيره بخت
بسا كس به پاي هرم جان سپرد
پر از داغ شد زان اسيران بدن
چو دژخيم بيدادگر خشم كرد
در آن كارگرها تواني نماند
دگر كس اميدي به جانش نداشت
سه آرامگاه شكفت آفرين
به فرمان «خفرون» به زور و ستم
كه بگذشته پنجاه قرن از سرش
از آن «خئوپس» آمد، او نيز هم
پس از آن دو تن «راميس» خودنگر
هرمها بلند و شگفت آفرين
نه تنها در آن دورهي باستان
كنون هم در اين دور و اين روزگار
در آن رمز و رازي كهن شد نهان
دريغا در آن دورهي مرگبار
به ياري بيداد و ابار و زور
چه سرها كه در پاي آن خاك شد
چه درماندگاني كه با جسم ريش
گر آن بندگان با دلي خونفشان
ولي آنكه بد عرق ناز و نعم
به ظاهر آگر چند آن شاهكار
وليكن چو با چشم دل بنگريم
كه اهرام شد در جهان بينظير
كه در آن زمان و در آن روزگار
در اين دوره هم هركس آن را بديد
به پيش هرمها سر آرد فرود
كه آن يادگار شگفت آفرين
چو نيل از دل آرد خروش و فغان
كه برپا نمودند اهرام مصر
ز فرعونيان فرّهي رخت بست
/ |