|
سينهاش
آزرده دلش دردمند
سوختن و ساختن آموختش
گشت گرفتار تب و التهاب
برد ورام به نزد طبيب
گفت به دكتر پي لختي درنگ
چشم اميدم هم سوي تو هست
راه به امّيد تو بسپردهام
مرحمتي ميكن و درمان ببخش
تند و خشن گفت به پاسخ چنين
ناله و آه تو ندارد اثر
مركز اين شهر دو درمانگه است
گر نشتابي شود از كف زمان
اين مطب از بهر تهيدست نيست
دختر بمار در آغوش كرد
شد سوي درمانكدهي رايگان
در بغل مادر خود جان سپرد
خسته دلي، بي كس افتادهاي
بانگ برآورد ز ژرفاي دل
جهل بسي خوشتر از آن دانش است
شعهام افسرد و به جا ماند دود
بهرهاي از زندگي خود نبرد
واي كه چشم همه بر دانه است
/ |
|
دختركي لاغر و زرد و
نژند
آتش سوزندهي تب سوختش
رفت از او راحت و آرام و خواب
كودك بيمار نبودش شكيب
مادر دلسوختهي دست تنگ
گر چه منم بيوه و بيسرپرست
بعد خدا رو به تو آوردهام
كالبد طفل مرا جان ببخش
دكتر از اين گفته بشد خشمگين
چو نكه نباشد به كفت سيم و زر
گر كه تو را دست توان كوته است
هر دو بود بي عوض و رايگان
جاي تو آنجاست درنگت ز چيست
مادر بيچاره سخن گوش كرد
مضطرب و غم زده و ناتوان
نيمهي ره كودك بيمار مرد
مادر فرزند ز كف دادهاي
كشتي او مانده به غرقاب و گل
علم كه آلوده به آلايش است
در كف من چون زر و سيمي نبود
كودك بيمار من از فقر مرد
دعوي خدمت همه افسانه است
/ |