|
كاي شده
در دام تاريكي اسير
راه را گم كرده بيره ميروي
بي خبر هستي ز راز رنگها
ميفزايي بر غم و آزار ما
باز ميماني ز فتن بي گمان
روز را از تيره شب نشناختي
نور چشم تيرهات را بازجوي
در جهان روشنايي پا نهي
از درون من نگشتي با خبر
ماه و خورشيد از نهادم دور نيست
روشنم از خويشتن خورشيدوار
چشم جانم هست همچون مهرو ماه
دل فروز و روشن و تابان بود
من فرور رفتم ميان آفتاب
كهكشانها ديدهام با چشم دل
دروم از ناپاكي و نيرنگها
كي شدم در زندگي سربار تو؟
درد مادرزاد را درمان نبود
گر بگيرند از كف آن را، باك نيست
ره به عرش كبريائي يافتم
زانكه از خود روشن و روشندلم
چونكه بينم جمله را با چشم دل
/ |
|
گفت بينايي به نابيناي
پير
روز روشن بر سه چه ميروي
پاي ناگه ميزني بر سنگها
ميگذاري دست بر ديوار ما
گر بگيرند اين عصا را اي فلان
عمر را در تيرگي باختي
با پزشكي درد خود را بازگوي
تا ز دنياي سياهي وارهي
پير روشن دل بگفت اين ديدهور
در دل و جانم به غير از نور نيست
روشنيها ديدهام در شام تار
از چه رو روز مرا خواندي سياه؟
روز و شب در چشم من يكسان بود
چون تو بستي ديدگان را بهر خواب
گرچه رفتم كه ميان سنگ و گل
ور نگشتم آشنا با رنگها
گر گرفتم دست بر ديوار تو
از پزشكان خواستم درمان چه سود
اين عصا جز رابطي با خاك نيست
گر چه گهگاهي رخ از ره تافتم
اين زمان از چشم تارم غافلم
نيستم از ديدهي تارم خجل
/ |