|
نتوانم
ز تو اين گفته نهفت
چهره بر خاك خدايان سايي؟
تو خدايان مرا رنجاندي
عرشيان را تو به خشم آوردي
معبد از بهر زن گرمه نيست
روي آلوده بر اين خاك مساي
خشمگين از تو و رفتار تواند
دور شو دور كه آلوده تني
روسپي را غم و اندوه فزود
رحمت و لطف خدايان به تو باد
كار من خام تر از كار تو نيست
در چنين پيكرها جان نبود
سنگ را بر همگان رجحان داد
راندي از كوي خدايان ما را
به خدايان تو ايمان دارم
زندگي سختي و ناهمواريست
مادرم دارو و درمان ميخواست
علف و برگ درختان خورديم
درد ايّام مرا ترك نكرد
ليكن از ما همه برگرديدند
چهره از غم زدگان بنهفتند
روي از خسته دلان گرداندند
هيچكس يار و سبب ساز نشد
آخرين دركه گشودند اين است
از نياز است كه گمره رفتم
بي سواديم به اين كويم برد
در چنين دام گرفتار شدم
بهرهام غيرپشيماني نيست
چند بر گفتهي خود افزايم؟
/ |
|
با زني دوش برهمن(1) ميگفت
چند در كعبهي جانان آيي؟
زير لب گر چه ندامت خواندي
اشك بيهوده به چشم آوردي
روسپي را به حقيقت ره نيست
با تظاهر لب ناپاك مخاي
قدسيان با خبر ار كار تواند
شرم و خجلت به تو ناپاك زني
اين سخنها كه پر از تندي بود
پاسخش داد كه اين نيك نهاد
گرچه اين گفته سزاوار تو نيست
جان به تنديس(2) خدايان نبود
وهم و پندار تو آن را جان داد
زشت خواندي تو من رسوا را
من در اين كالبدم جان دارم
ناصحا كار من از ناچاريست
خواهر خرد ز من نان ميخواست
تو مپندار كه ما نان خورديم
هيچكس زنج مرا درك نكرد
بستگان محنتمان را ديدند
دوستان ترك محبّت گفتند
آشنايان همه ما را راندند
هر دري را كه زدم باز نشد
گر چه اين كار بسي ننگين است
به دل خود نه از اين ره رفتم
توسن جهل به اين سويم برد
سبب اين بود كه بدكار شدم
روز من جز شب ظلماني نيست
من دگر روسپي رسوايم
/ |