|
زن
خدمتگزارم از در آمد
سرايم را صفائي ديگر آمد
گل خشكيده را در خاكدان ريخت
پس از آن پردهها را شست و آويخت
به مزبل در درون خاك افكند
غمي را در دلي غمناك افكند
بر اوراقش نظر افكنده بودم
ز عمر رفته ام شرمنده بودم
دريغ آن سالهاي رفته از دست
كه چون تيري رها گرديد از شست
/ |
|
به يك روز دل انگيز
بهاري
ز هر جائي ز دود آلودگي را
به تندي فرشها را كرد جاروب
غبار و خاك را بسترد از اشياء
سپس تقويم سال رفته را هم
به ناگه لرزشي بر جانم انداخت
بياد آوردم و ديدم كه هر روز
كنون يكسال ديگر از كفم رفت
دريغ آن روزهاي رفته بر باد
دريغ آن لحظههاي تند پرواز
/ |