خودساخته
 

به فرزانه‌اي عاقل و هوشمند
تبارم ز مردان نام آور است
در اين بوم و بر حكمران بوده‌ايم
نشايد تو را پوشش سروري
چه جرات كه از خويش گوئي سخن
زمين ادب را ببوس اي جسور
ولي نعمتت را مياور به خشم
نشستي چه بسيار بر خوان من
غذا دادم و جامه بخشيدمت
تو دهقان نژادي پدر بر پدر

ز اصل و تارم نباشم خجل
چه ميگويي از دودمانم سخن؟
نيم زان سرافكنده و شرمسار
پدر مرد و مادر پي چاره بود
و زان تنگدستي نيم شرمناك
ولي بهر من جز كفي نان نبود
پي كار گل رفتم از بهر نان
نشستم فراروي آموزگار
چه شب‌ها كه رفت و نرفتم به خواب
به سوي خرد رهنمايم شدند
به جز جان به چيزي نپرداختم
تنم كاست ليكن فزودم به جان
كتاب و قلم را فكندي به دوز
شدي يار و همكار نابخردان
به كار خودت سخت درمانده‌اي
ولي آنچه گفتي سزاوار نيست
نهال اميدم ثمر داده است
سرافرازم از اينكه دانشورم
بگو زانجه هستي مرا نامور!
                                                   
/

 

چنين گفت نابخردي خودپسند
مرا از گرانمايگان گوهر است
پدر بر پدر ازمهان بوده‌ايم
برازد به من جامه‌ي برتري
كه گفتت فراتر نشيني ز من
چرا گشتي از رسم ديرينه دور
ز خودكامگي خودسر شوخ چشم
بياد آور از سفره و نان من
بسا روز در كار گل ديدمت
گمانم ز اصلت نداري خبر؟

به گفت دانشور پاكدل
منم زاده‌ي دانش خويشتن
به خردي شدم گر چه مشغول كار
مرا رخت و كفش و كله پاره بود
بسا شب كه بي شام خفتم به خاك
خوراك تو جز مرغ بريان نبود
چو مامم شد افتاده و ناتوان
نرنجيدم از سختي روزگار
مرا يار گشتند درس و كتاب
كتاب و قلم آشنايم شدند
به هر سختي و محنتي ساختم
من از خردسالي شدم كاردان
وليكن تو از راه كبر و غرور
گرايش نمودي به سوي بدان
ز جمع بزرگان كنون رانده‌اي
مرا با تو هر چند پيكار نيست
كنون دانه‌ي كشته بر داده است
اگر نيست از مهتران گوهرم
تبار بزرگي ندارد اثر
                                                  
/