|
به
پاستاده دو چوب ستبر بد سيماي
گرفته قالي ابريشمي، بدانجا جاي
رخي فسرده و غمگين بچشم ميآيد
ز تنگناي دلش بانگ خشم ميآيد
دو دست لاغر او دائماً پي كار است
بكار خويش دگر كاردان و هشيار است
كه جان گرفت ز سرپنجهي هنر بارش
گواه گفتهي من جسم و جان بيمارش
به وقت خواب بناليدي از تن تب دار
دگر برفت از او طاقت تحمل وكار
ز پا فتاد و دگر بر نخاست، آري مرد
و زان فروش كلان، بهرهاي فراوان برد
/ |
|
درون تيره مغاكي، مهيب و
دهشت زاي
به چوبهاي كهن تار و پودي آويزان
ز پشت قالي خوش رنگ و نقش نيمه تمام
كه هست؟ دختركي زرد و لاغر و رنجور
سبك به رشته قالي فرور برد انگشت
دو چشم او پي انجام كار در حركت
چه نقشهاي دل انگيز و دلكش و زيبا
ولي چه سود، كه خود جان گداخت در اين راه
به وقت كار ستردي عرق ز پيشاني
دريغ و درد كه رنجور و ناتوان ميشد
زمان گذشت و به سختي مريض شد دختر
فروخت قالي خوش رنگ و نقش را ارباب
/ |