|
از
حقيقت هميشه گفت سخن
رهبران خام و گمرهش گفتند
چه به آتن چه رم چه بلخ بود
گفتگوهاي تازه بنمودند
سود ما جملگي ضرر گردد
مرگ يا توبه، جز دو راهش نيست
راي خود را به رغم او دادند
يا كه در كام مرگ بشتابد
در غم و رنج بردباري كرد
نشوم رنجه از شكنجه و بند
آشكار است پرده پوشي نيست
غيرحق با كس آشنا نشوم
جز در اين ره مرا تكاپو نيست
از حقيقت چگونه شويم دست
بدتر از مرگ و زهر و رنج و بلاست
با رضا رو به شوكران آرم
تا دم مرگ در طلب كوشيد
مرد و تسليم حرف زور نشد
مرغ حق هر زمان به پرواز است
نام سقراط جاودان باشد
/ |
|
چون كه سقراط، رادمرد
كهن
حكمرانان بر او برآشفتند
سخن حق هميشه تلخ بود
آن كساني كه سودجو بودند
اگر اين دانه بارور گردد
گر چه جز حرف حق گناهش نيست
نابكاران ز پا نيفتادند
يا ز گفتار خويش رخ تابد
ليك سقراط پايداري كرد
گفت مردانه با صداي بلند
آرمانم، هدف فروشي نيست
بنده و بردهي شما نشوم
در جهان دادرس بجز او نيست
گيرم اين را كه لب توانم بست
توبه و بازگشت از ره راست
چون به گفتار خود يقين دارم
زهر را همچو انگبين نوشيد
هرگز از راه راست دور نشد
گر چه او رفت، راه او باز است
تا حقيقت در اين جهان باشد
/ |