|
چو نان
بهار شاد و طربناكي
آذين گرفته با گهر جانت
هر دم پر از ترانه و آوايي
چون چنگي تو دخترك درياست
دور است از تو، آبي افلاكي
چون شب رسد به گونه رويايي
زيبايي ترا بنمايد بيش
آنرا بلورگونه تراشيده است
شادي و شور و شوق و هياهويي
بگشوده است بر همه آغوشت
همچون سپهر آبي و پدرامي
توفان كه موج حادثه در آنست
چون قو شناورند در آن آبي
سربركشيدهاند در آن بازي
بر سنگ و صخرههاي تو سركوبند
دامان پاك تست گهر پرور
داور تو را نمونهي پاكي كرد
/ |
|
دريا، چه بيكرانهاي و
پاكي
رنگ حرير آبي دامانت
چون عاشقان دلشده شيدايي
جنگت چه دلنواز و چه شورافزاست
آلايش و پليدي و ناپاكي
در روز با شكوهي و زيبايي
خورشيد در طلوع و غروب خويش
شنگرف و نقره را به تو پاشيده است
سرشار از تلاش و تكاپويي
رقصند موجها به بر و دوشت
هر گه كه بي تلاطم و آرامي
آرامشت نشانه توفانست
اواج كوه پيكر سيمايي
گردنفرازها به سرافزاري
امواج پرشكن چو بر آشوبند
اي بحر فر خجسته پهناور
هرگز بدامنت ننشيند گرد
/ |