|
از
دايرهي ريا بدر شو
تاريك درون و كژگرائي
آتشگه سينه را فسردي
با پاكي و مهر آشنا بود
جام جم از آن فتاد و بشكست
بيگانه ز پرتو خدا شد
وان نور و فروغ جاودان نيست
اخلاص تو سست و ناتمام است
سودي نبري در اين ميانه
از گندميان جو فروشي
كز عالم دل خبر نداري
دلهاي شكسته را ميازار
هر چند كه از خدا جدايند
بر قلب پريش مستمندان
ياد آر ز روز ناتواني
تاريك شوي چو شمع خاموش
ز نهار كه دل چ سنگ و گل نيست
روشندلي و صفا بياموز
با نور حقيقت آشنا شو
تيكي همه جا اساس دين است
/ |
|
اي زاهد خام، ديده ور شو
پا بستهي نخوت و ريائي
بر مال و منال دل سپردي
دل آينهاي جهان نما بود
زان لحظه كه با دروغ پيوست
با اهرمنان چو آشنا شد
زين رو ز خدا در آن نشان نيست
پرهيز تو نادرست و خام است
با ظاهر و باطن دوگانه
چون طبل مدام در خروشي
برخاك جيين چه ميگذاري
پاس دل مردمان نگهدار
اينان همه جلوهي خدايند
بر سينهي ريش دردمندان
مر هم بگذار چون تواني
گر در تو خدا شود فراموش
محراب خدا بغير دل نيست
در سينهي خود چراغي افروز
از رشك و دروغ و كين جدا شو
چون درس نخست عشق اين است
/ |