|
گل سرخ
را گفت وقت سحر
دلم سوخت بر عمر كوتاه تو
روا باشد ار بي قراري كني
شكفتي، به يك شب شكوفا شدي
از اين رنگ و بويت نماند اثر
تو را زندگاني غم آلود شد
نانم كه اين كار را چيست راز
مشو غرّه از فرصت خويشتن
كس از يكدم ديگر آگاه نيست
به شادي سپردم همه راه خويش
بسي لحظهها در كنارم غنود
ز تحسين به رويم نظر كردهاند
به عمر دراز از تو باري نچيد
نبودي دمي همدم بيدلي
نگشتي به اسرار حق آشنا
كه بر شاخ عمر تو باري نبود
كه روز و شبت ميرود بر هدر
دريغا نبرد از تو سودي كسي
به از عمر بسيار و بي بار و بر
/ |
|
بلوكي كهنسال و بي بار و
بر
به گوش آمدم ناله و آه تو
سزد گر كه هر لحظه زاري كني
اگر چند خنديدي و وا شدي
ولي چون رسد بر تو روز دگر
دريغا كه مرگت بسي زود شد
وليكن مرا زندگي شد دراز
گل سرخ گفت اي بلوط كهن
مرا با كي از عمر كوتاه نيست
خوشم زانكه در عمر كوتاه خويش
به تو صف من نغمه بلبل سرود
نكويان مرا تاج سر كردهاند
وليكن كسي از تو كاري نديد
نشد شاخهات جلوهي محفلي
ز بلبل به گوشت نيامد نوا
از اين هفته و ماه و سالت چه سود؟
بينديش بر خويش اي بي ثمر
مه و سال هر چند ديدي بسي
مرا هستي كوته و پر ثمر
/ |