سكوت گويا
 

بنائي دير سال و پير پيداست
گذشت عمر از خشتش هويداست

ستون مرمرش غلطيد بر خاك
گذشت ساليان كرد از رخش پاك

بخاك افتاد، از نورش اثر نيست
فروغ و نور و گرمي و شرر نيست

به سويش بر نمي ‌دارند گامي
نمي‌نوشد كس از اين باده جامي

نمي‌خيزد نوائي در شب تار
نكو انديشه و گفتار و كردار

در آن آواي گرم موبدان نيست
سرود و شور و غوغائي در آن نيست

از اين ويرانه آوائي نيايد
كسي رخساره بر خاكش نسايد

وليكن اين صداي آشنا نيست
بجز در سينه‌ي اهل وفا نيست

نبيني جز سكوتي دهشت افزاي
به غير از چند خشتي نيست بر جاي

نشان از روح فرهنگي كهن هست
به هر جايي ز تاثيرش سخن هست
                                                     
/

 

به روزي سينه‌ي هموار هامون
زمانها رفته بر اين كهنه ديوار

بسي سنگ از سر ايوانش افتاد
تصاوير و نقوش دلربا را

چراغ و شمعدان‌هاي بلورين
در آتشدان زرين ديگر امروز

دگر مردم سحرگه از سر شوق
نمي‌آيد از آن بانگ نيايش

از آن آتشگه و آن خانه‌ي مهر
به بالاي ستونش كس نخواند

نيايشگاه تاريك است و خاموش
تو پنداري كه گوري دير سال است

بجز آواي جغدي پير امروز
به غير از سوسماران كهنسال

گهي مستي در اين ويرانه خواند
سرود گاتها پيغام زرتشت

در آن آتشگه خاموش و متروك
دريغا زان بناي معظم امروز

ولي آن خشتهاي كهنه و پير
نشان از روح فرهنگي كه اكنون
                                                      /