|
بلند
آوازهاي، شور آفريني
ز آواز خوشش اعجاز كردي
به دلها شور وشادي ميپراكند
نقس در سينهها خاموش ميشد
هنر را با نبوغ خود نشان داد
هجوم آورده شادان و خروشان
طنين كف زدنها ديرپا بود
كه در دلها فروغ شادي افكند
بگستردند بهرش دشمنان دام
از آن نام آفرين درماندهاي ساخت
كه از دشمن به چاه افتد تهمتن
چو بخت خفته از او برو نهفتند
به ناحق بد نهادش نام دادند
به جايش جغد حرمان آشيان كرد
شماتت، همره توبيخ و تحقير
چنين گفت آن هنرمند نگون بخت
ز ياران هم نخواهم غمگساري
كه در طبع بشر رازي نهانست
بگرداند عنان را همره باد
نپائيد آشناييهاي ديروز
چو بختم خفت نفرينم نمودند
ستايشها ز نو آغاز گردد
بشر را شيوهي ديرينه اين است
/ |
|
شنيدم نامداري ژرف بيني
دهان را چون به خواندن باز كردي
به لبهاي حزين ميداد لبخند
زبانها در دهانها گوش ميشد
دم گرمش به تن نيرو و جان داد
به سويش خلق چون امواج جوشان
غريو آفرينها آشنا بود
به هر جا بود نام از اين هنرمند
دريغا در كمال شهرت و نام
چنان دامي كه او خود را در آن باخت
مبادا هيچكس در دام دشمن
از آن پس مردمان بيهوده گفتند
ورا در پشت سر دشنام دادند
هماي شهرت از او رخ نهان كرد
اهانتهاي مردم بود پي گير
چو آمد اين روش بر جان او سخت
ندارم از كسي من چشم ياري
هم آن تحسين، هم اين نفرين، از آنست
بشر اين سودجوي سست بنياد
چو برگرديد از من بخت پيروز
همان مردم كه تحسينم نمودند
دوباره بخت من گر باز گردد
جهان را سيرت و آئين چنين است
/ |