طوطي و كلاغ

 

گشت به كنج قفسي مبتلا
بي خبر از جور قفس؛ رتح دام
از سر اين شاخه به آن شاخه جست
گفت، ولي ناخوش و نااستوار
خواست خورد از بر شيرين تري
صيد ز كنج قفس آواز كرد
چند كني سير و تماشاي باغ
بال و پرت تيره‌تر از رنگ شام
گاه خرامي به چمنزارها
گاه نهي پاي به دشت و دمن
ياوه سرائي و كني قارقار
هيچكسي همچو تو رسوا نشد
طالع و اقبال تو ميمون بود
دام نگسترده كسي در رهت

شاد زي، اين طوطي شيرين سخن
ليك تو را كرد گرفتار بند
دشمن جان تو بيان تو شد
مرغ زبان بسته خاموش باش
گر چه نباشد چو تو شيرين كلام
ياوه سرا چون من و بگشاي بال
چون تو در اين دام گرفتار نيست
تا كه رها گردي از اين دام و بند
                                                        
/

 

طوطي شكّر شكن خوش نوا
ديد كلاغي سيه و تبره فام
بال و پر افراشت به شاخي نشست
خواند، ولي بيهده و قارقار
خورد ز هر ميوه و بار و بري
بهر پرش چون پر خود باز كرد
كاي سيه ژاژ سخن اي كلاغ
بي هنر بد گهر قيرفام
گاه پري بر سر كهسارها
گاه نشيني سر كاج كهن
گاه خرامي به لب جوبيار
بانگ كسي چون تو غم افزا نشد
ليك تو را بخت همايون بود
نيست قفس لانه و منزلگهت

گفت كلاغ از سر سرو كهن
شيوة گفتار تو شد دل پسند
لحن خوشت دشمن جان تو شد
چند سخن ساز كني، گوش باش
مرغك خوش بال و پر سبز فام
از سخن خويش تويي در و بال
آنكه چو من صاحب گفتار نيست
لال شو اي طوطيك دل پسند
                                                         /