|
دگر بس
كن ره جور و ستم را
چنان پيكان دشمن، سينه سوزي
ز من برداشتي بر خود فزودي
شدم چون رام، بدنامم نمودي
ز من برداشتي پيرايه و رنگ
تو را با ما سر ناسازگاري است
پلد ناسپاس ژاژگفتار
تو خود بر صدق گفتارم گواهي
سرشتم، در تو شور زندگي داد
در اين ره يار و غمخوار تو گشتم
به گوشت نغمههاي تازه خواندم
زدودم از تو زنگ نااميدي
سپس بر سينهي دفتر نشاندم
به جانت پرتو ايمان دميدم
خردمندان خريدار تو گشتند
بلند آوازه و خوشبخت و خوش نام
چه بخشيدي به من غيراز سياهي
به راه دوستي حق ناشناسي
همان بهتر كه گردد قصه كوتاه
/ |
|
مركّب گفت در خلوت قلم
را
تو در كردار تيغي كيسه توزي
قرار و خواب و آرامم ربودي
بنام دوستي رامم نمودي
هم آغوشم شد با مكرو نيرنگ
مرا پيوسته در دل شوق ياري است
قلم آشفت و گفتش اي سيه كار
نهاد و گوهرت بود از سياهي
تو را تدبير من فرخندگي داد
من از جان و دلم يار تو گشتم
ز ژرفاي دواتت وا رهاندم
رهت بردم به دنياي سپيدي
تو را برداشتم بر سر نشاندم
تنت را با نگارش جان دميدم
از آن پس اهل دل يا تو گشتند
ز تدبيرم شدي فرخنده فرجام
كنون اي آشنا بر من نگاهي
دريغا باز ياري ناسپاسي
چه گويم از تو اي خودبين خود خواه
/ |