|
دل آرا
قامتي، صاحب كمالي
مهي بد در شب بي روشنايي
دل دلدادگان شيداي او بود
به كويش عاشقان از پا فتادند
بسي دلداده در اين محضر آمد
براي شادي و هم غمگساري
به شوهر مهر ورزيد آن پري روي
نمايان بود عشق از هر كناري
نكو روي و دل آرام و فريبا
كه گويي فارغ از دوري زمان بود
كه شمع خانه و كاشانه گرديد
بهاران را خزان از دور پيداست
چنين گفتا به زن شوي هوسران
نيانگيزي به قلبم شادماني
زني برنا بيادي برگزينم
پس از آن با صبوري پاسخش داد
به ژرفي بنگر و اهل يقين باش
كنارت همسر برنا نشايد
نداري ديگر آن دلشادي و حال
بدست خويش مشكن اين سبو را
تو ديدي دانه را من ديدهام دام
تو را در خانه باشد چند فرزند
پدر بازيچهي دست هوس نيست
ولي نامادري كي مادري كرد؟
چو دستي افكند بر پاي او بند
چو نامادر به سويش گسترد دام
ميالا نام خود با زشتي و ننگ
مزن بر هم سراي خويشتن را
منت بودم گهي زن، گه پرستار
از آن هذيان و رنج و بي قراري
چو روز آمد به فكر كار بودم
ز سعي من تو را افزوده شد مال
نكردم هيچگه فكر جدائي
ز سر فكر جدايي را بدر كن
رهايش كن كه فرجامش زبوني است
به خاك و خون مكش مرغ دلم را
نه جاي بانوي بيگانه باشد
نشد يك لحظه از فكرش پشيمان
به پستي ميگرائيد آن كژ آهنگ
چه گويي ز آبرو و نام و فرزند
به شور آرد ضعيف ناتوان را
به از يك عمر با همچون تو بودن
جدايي خوشتر است از آشنايي
تو را زين خانه در يكدم برانم
كه اي نامرد پست سست بنياد
تو را آتش زند قهر خداوند
نموداريست از مردي هوسباز
زه خودكامگي عمري سپرده است
روان شد سوي مام پير و بيمار
دلش آكنده از اندوه و خون بود
تو گويي كوه آتش بر سرش ريخت
چو آمد روزگار ناتواني
تمام انتظارش رفت بر باد
زني برنا گزيند و خانه آورد
دل از مهر پدر يكباره ببريد
برايش درس شد دشوار و مشكل
ره ميخانه را بگرفت ناچار
دگر از خمر و افيون جاره ميجست
غم ديرينه را يكدم زدايد
كس از فرجام شومش در امان نيست
ز دل رفتش قرار و صبر و آرام
جهان در پيش چشمش تار ميشد
سرانجام آن سبو و ساغر افتاد
تمام پيكرش لرزان و پر درد
در آغاز شباب و زندگي مرد
نبودش چارهاي، جز سازش و سوز
رخش دائم ز آب ديده تر بود
نماند آن دخترك را خواب و آرام
به درد آرد دل پير و جوان را
بود آن حيلت از گفتار بيرون
جگر خون كرد او نادختري را
زماني جاي سيخ داغ بر تن
گهي سيلي به رخسار و بناگوش
ورا با آب زهرآلود، زن كشت
به كار هولناكش كرد اقرار
به زندان ابد رفت آن ستمگر
به رنج و محنت و غم گشت دمساز
چنان ديوانه از انديشه واماند
برايش زندگاني بي اساس است
ز چشمش ميتراود پر تو غم
به وحشت ميشود از خواب بيدار
بجويد گه پسر، گه دخترش را
به ناگه درگشايد، گاه بندد
ز زيبا چهرگان كامي نخواهد
هواي يار زيبا و جوان نيست
ز خود بي خود شود از روز اخلاص
بخواهد بخشش از درگاه يزدان
حذر كن ز آتش قهر خداوند
/
|
|
شيندم دختر نيكو جمالي
چو مهري در سپهر آشنايي
جوانان را به سر سوداي او بود
به سويش بي قراران رو نهادند
بسي خواهان عاشق بر درآمد
يكي را او گزيد از بهر ياري
چو پيمان بست زيبا چهره با شوي
بهشتي آفريد از سازگاري
به شادي زاد فرزندان زيبا
بدان سان غرق كار كودكان بود
چنان سرگرم كار خانه گرديد
گذشت روزگار از حسن او كاست
چو گيسو شد سپيد از رنج دوران
تو از كف دادهاي حسن و جواني
نشايد چون تو پيري همنشينم
به ناگاه اشك زن از ديده افتاد
به راه زندگاني تيزبين باش
تو را ديگر جواني باز نايد
تو هم چون من شدي پير و كهنسال
مبر با خودپرستي آبرو را
تو از امروز گوئي من از انجام
بياد آر از كهن پيمان و پيوند
پدر هستي به همتاي تو كس نيست
گرفتم كار ما را ديگري كرد
كجا دختر شود سروي برومند
پسر چون سرنهد بر بستر آرام
به بخت رام و پيروزت مزن سنگ
كنون ياد آر آن عهد كهن را
زمانها بودهاي در خانه بيمار
بياد آور از آن شب زندهداري
شب بيماريت بيدار بودم
ز رنج من تو را بهبود شد حال
من از روز نخست آشنايي
تو هم زين كار ناميمون حذر كن
هواي نقس ، ديو پر فسوني است
منه بر آتش حسرت گلم را
مرا اميدها زين خانه باشد
وليكن مرد خودخواه و هوسران
دلش شد پارهاي از آهن و سنگ
به تندي كفت بس كن زاري و پند
نداني لذت وصل جوان را
دمي با همسري برنا غنودن
از اين دام بلا، خوشتر رهايي
كنون با حكم قانون ميتوانم
چو زن درمانده شد آواز در داد
اگر قانون مرا در آتش افكند
طلاق مادري پر مهر و دمساز
كه از مهر و وفا بويي نبرده است
پس از اين گفتگو آن زن به ناچار
غم او از توانايي برون بود
سرشك غم ز چشمان ترش ريخت
پس از يك عمر رنج و جانفشاني
اميد و آرزويش را ز كف داد
زمان كوتهي بگذشت و آن مرد
پسر چون جاي مادر را تهي ديد
از آن پس دير ميآمد به منزل
دلش پر درد و غم شد، سينه خونبار
چو خار ناميدي در دلش رست
مي و مستي فراموش بيارد
ولي اين، چاره بيچارگان نيست
سرانجام آن جوان شد صيد اين دام
اگر يك لحظه دير اين كار ميشد
پسر لاغر شد و رنجور و معتاد
شبي شد رنگ او همچون گل زرد
چراغ هستيش يكباره افسرد
وليكن دختر خرد سيه روز
خوراكش غصه و خون جگر بود
به هر روز و شبي نفرين و دشنام
نداني حيلهي نامادران را
نگنجد در قلم اين مكر و افسون
بياغازيد زن افسونگري را
گهي مشت و لگد بر پشت و گردن
بناگه ضربهاي بر شانه و دوش
موثر چون نيامد ضربت و مشت
جنايت كشف شد بانوي مكّار
به جرم قتل عمد دخت شوهر
پس از اين ماجرا مرد هوسباز
چو از فرزند و پيوندش جدا ماند
مدام از سايهي خود در هراس است
نگاهش بي تفاوت هست و مبهم
ز تاريكي هراسد در شب تار
بكاود نيمه شبها بسترش را
زماني سخت گريد، گاه خندد
دگر وصل دل آرامي نخواهد
ز پا افتادهاي، او را توان نيست
گهي زانو زند، با حالتي خاص
تو پنداري گنه كاري پشيمان
گهي هم زير لب ميخواند اين پند
/ |