|
در خانه
شدباز با بانگ زير
نگاهش غمين و دلش غرق خون
گل آرزو در دلش مرده بود
غم انگيز و غمناك لب برگشاد
چراغي بيفروز در شام من
در اين ره مرا رهنمائي كن
در آغوش من طفل دلبند نيست
منم شاخه خشك بي برگ و بار
مرا زين بلا و خطر وارهان
به ژرفي نگه كرد در روي زن
چرا نااميدي و زار و نژند
بيك هفته اين عقده را وا كنم
ندانم ترا سيم و زر چون بود؟
برون كرد از گوشهاي گوشوار
كه اين گوشار گهر را بگير
به زن گرد تلخي سيه رنگ داد
كه داروي بس محنت و درد هست
غم و رنج خود را فراموش كن
درختي بروند و پربر شوي
چنين گفت آن كولي پرفسون
كنون ابله ديگري را رسان
/
|
|
يك حلقه زد بر در فالگير
زني زرد و لاغر بيامد درون
حزين و غم آلود و افسرده بود
سرشكش به ناگه ز چشمان فتاد
كه اي خواهر خوب و پدرام من
تو بايد كه مشكل گشائي كني
دريغا اميدم به فرزند نيست
نگشتم ز بخت بدم باردار
رهايم كند همسرم بي گمان
چو بشنيد كولي از و اين سخن
بگفتش كه اي خواهر دردمند
منت با دوائي مداوا كنم
ولي خرج اين كار افزون بود
سترون بشد شاد و اميدوار
بگفتا سپس با زن فالگير
چو كولي نگاهش به گوهر فتاد
بگفتا دوايت در اين گرد هست
تو از اين دوا هفت شب نوش كن
به زودي در آينده مادر شوي
سترون چو از خانه آمد برون
خدايا توئي چاره ساز كسان
/ |