|
ز داناي
فرزانه و عاقلي است
خردمند و داناي هندوستان
چنين است رسم و ره روزگار
شود پشتش از محنت و فقر خم
كه آن را گرسنه فروشد به نان
كه از آن چراغش بود بهره دود
به كنج غم و شوربختي بزيست
به درماندگان چيره اهريمن است
كه پاي ورا فقر دارد به بند
سرانجام سرچشمة عم شوند
درآيد خوشي از در ديگري
در نيكبختي بگردد فراز
فضايش پر از نغمه شادي است
كه ايمان نيارد گرسنه بجاي
به آزادي آنگه توان يافت دست
/
|
|
مرا پند نغزي ز صاحبدلي
است
چنين گفت نهروي روشن روان
كه از دست تنگي شود مرد خوار
كشي كو بخسبد گرسنه شكم
چه گويي ز آزادي و شآن آن
ز آزادي آن بينوا را چه سود
هر آنكس كه در فقر و سختي بزيست
بلي فقر آزاده را دشمن است
چه گويي ز آزادي مستمند
گر آزادي و فقر با هم شوند
اگر تنگدستي رود از دري
چو در كشوري ريشه كن شد نياز
كه راهش به گلزار آزادي است
چه خوش گفت داناي فرخنده راي
زماني كه بر فقر آيد شكست
/ |