|
تو اي
سرچشمهي رؤياي شيرين
درونت رازهاي خفته داري
زمين را برفشاندي نور مهتاب
پرستش كردت اي ماه دل افروز
به شعر شاعران، الهام دادي
گرو بردي تو از شب زنده داران
در خود را به روي غيربستي
چرا بيگانه با ما خاكياني؟
هزاران درد بر جان بشر هست
دروغ و كينه و نيرنگ دارد
وز اين ره مردمان را خام كردند
بساط داد از بن واژگونست
يكي ميخسبد اندر نعمت و گنج
يكي را كه جز عيش و طرب نيست
يكي صيد سيه روز غمين است
يكي پا بر سر زر ميگذارد
يكي چون برّه در چنگش گرفتار
زمين مادلش از غصّه تنگ است
بحال ما دلت ميسوزد اي ماه
دريغا دختر از مادر گريزد
به مادر بنگرد مانند دژخيم
چه هشياران كه چو ديوانگانند
بغير از ظلم و بيداد و فسون نيست
سخن هر جا ز رزم و كارزار است
دگر سودي نبخشد دادخواهي
كر انسانيّت انسان به دور است
كرند و نشنوند آواي وجدان
بسوزاند در آتش خشك و تر را
شده اكنون بلاي جان انسان
رخ نامرئيت رازي دگر داشت
خدا داند چه خواهد كرد برپا
ز ماه چرخ كردون خون فشاند
دگر سيماي تابانت نخندد
/
|
|
تو اي ماه سپهر لاجوردين
به دل بس قصهي ناگفته داري
گرفتي پرتو از مهر جهانتاب
بشر در ابتدا، پايان هر روز
به شبها، نور سيمين فام دادي
صفا دادي به بزم باده خواران
هزاران قرن در بالا نشستي
تو اي مه گر چه از افلاكياني
در اينجا حال و احوالي دگر هست
بني آدم هزاران رنگ دارد
تباهي را سياست نام كردند
در اينجا زير و بم از حد فزونست
يكي ميمرد از ناداري و رنج
يكي را نان خشكي روز و شب نيست
يكي چون افعي زهر آفرين است
يكي از بي نوايي جان سپارد
يكي بر شيوهي گرگ ستمكار
به هر جا صحبت از پيكار و جنگ است
چو از حال زمين گردي تو آگاه
برادر با برادر ميستيزد
پسر مرگ پدر خواهد پي سيم
بسا خويشان كه چون بيگانگانند
به تاريخ بشر جز جنگ و خون نيست
زمين در حالتي اندوهبار است
گرفته روي گيتي را تباهي
چنان آزادگي پامال زور است
براي كسب قدرت زورمندان
سياست در هم اندازد بشر را
تفوق خواهي قدرت نمايان
بشر ، اي مه ز رويت پرده برداشت
بني آدم چو پا بگذارد آنجا
از آن ترسم كه در جنگت كشاند
سكوت ديرگاهت رخت بندد
/ |