|
جهان
گشت در ديدهاش واژگون
تن خويش را كوفت بر خاك و سنگ
نه ياراي ماندن نه پاي گريز
وزغ از لجن زار دادش پيام
ز فرجام كارت شدم بيمناك
بياساي يك چند در آب ما
ره ديگري پيش پاي تو نيست
بيا، ورنه روزي پشيمان شوي
دم واپسين گفت با درد و تب
به لاي و لجن تن نيالودهام
بغير از لجن زار و مرداب نيست
به ناچار اكنون بميرم به خاك
/
|
|
يكي ماهي آمد ز دريا
برون
برفتش ز گرما قرار و درنگ
نماندش توانايي جست و خيز
چو درمانده شد ماهي تشنه كام
كه اي تشنه لب چند ماني به خاك
رسان خويشتن را به مرداب ما
بجز من كسي رهنماي تو نيست
در اين ساحل كرم بي جان شوي
شنيدم كه آن ماهي تشنه لب
كه من جز به دريا نياسودهام
تو در آنچه آسودهاي آب نيست
چو هرگز نخوردم بجز آب پاك
/ |