مرگ عقاب

 

عقاب تيز چنگ تند پرواز
دلش بي باك و بختش رام و پيروز
بزرگي از سر و رويش هويدا
دلش آكنده از شوقي دل انگيز
پر و بالي شگفتي آفرين داشت
نگنجد در قلم فرّ و جلالش
به بالش خورد تيري زندگي سوز
ز اوج آسمان بر خاك افتاد
جهان در ديدگانش رنگ خون شد
ز خون آغشته‌اي بر خاك غلطيد
گشود از سوز درد سينه ديده
در آنجا رسته خاشاك و خسي چند
چه خواهي غير از انگل در لجن زار
فرازش مرغ ماهيخوار را ديد
به چستي چنگ بر مرداري افكند
زغن بال و پرش را باز مي‌كرد
كبوتر بچه سوي آشيان رفت
دلش مي‌خواست بر گردون پرد باز
هواي اوج و اعجاب آفريدن
تو گوئي پاي تا سر درد و غم بود
چگونه با غم دوران ستيزد
تنش درد آشنا ، درد آزمون شد
ز ناكامي نگه كرد آسمان را
عقابان را نشايد ناتواني
كه كس تحقير و عجزش را نبيند
در اينجا جسم را با جان ستيز است

سپهر آبي، شفق قرمز، زمين زرد
سياهي جانشين روز مي‌شد
در آنشب تيرگي بيداد مي‌كرد
عقاب تير خورده زار و تنها
نه دلداري كه تيمارش نمايد
كه شاهين را نشايد ديد مغموم
تنت زخم است، تا كي بيقراري؟
در آن بيغوله‌ها ما را سرائي است
شبي، هم لانه با مرغي حزين باش
سرافرازم كن از اين آشنائي
خوراكي‌هاي گوناگون بيارم
گه محنت پرستار تو باشم
وگر جان رابخواهي، مي‌فشانم

ره همدستي ما را فلك بست
تو در ويرانه، من در كهكشانها
مرا با روشنائي آشنائي است
مرا بر چرخ گردون پر گشودند
از اين ره با فلك بيگانه هستي
هماي بخت و پيروزي قرين بود
ستيغ كوه‌ها را برگزيدم
زمين را زير پر تسخير كردم
چنان واماندگان هرگز نميرند
نشايد ريزه خوار جغذ و كركس

توان از جسم و جانش رخت بر بست
سيه آمد به چشمش جلگه و دشت
نگاهش خيره شد بر اوج افلاك
پس از آن نامراد و خسته جان داد
پس از لختي نشستند و دريدند
                                                  
/  

 

به سوي اوج بال افراشت شهباز
سرش پر شور و سيمايش دل افروز
جلال و جلوه‌اش افسانه آسا
مبارك طايري شاد و طرب خيز
درون دل غروري دلنشين داشت
سپهر نيلگون در زير بالش
در اين شيدائي و شور دل افروز
پر و بالش شكست از جور و صيّاد
چو از بالا به پائين سرنگون شد
به چشمش تيره آمد نور خورشيد
عقاب زخمي در خون تپيده
كنارش ديد مردابي پر از گند
در آن مرداب بودي كرم بسيار
به گرد بركه بوتيمار را ديد
در آنسو كركسي پيرو تنومند
كلاغي در هوا پرواز مي‌كرد
هماندم سهره‌اي پرپرزنان رفت
به جانش شعله مي‌زد شوق پرواز
تمّناي پريدن، پركشيدن
وجودش غرق در رنج و الم بود
از اين پس او چسان بر اوج خيزد؟
دلش در سينه مالامال خون شد
تحمّل بايد اين درد نهان را
به خود مي‌تافت امّا در نهاني
دلش مي‌خواست مرگش را ببيند
زبوني از بزرگان دردخيز است

غروب آمد، غروبي پر غم و درد
در آخر رنگ شب پيروز مي‌شد
پلنگ از بيشه‌ها فرياد مي‌كرد
سياهي بود و ظلمت بود و سرما
نه غمخواري كه خون از تن زدايد
بگوشش خورد ناگه نوحه‌ي بوم
چرا از سينه اينسان خون بباري؟
مرا در گوشه‌ي ويرانه جائي است
كرم فرماي و با ما همنشين باش
ببخشا لانه‌ام را روشنائي
برايت طعمه از هامون بيارم
كنون تا ناخوشي يار تو باشم
ترا جا ميدهم بر ديدگانم

به پاسخ گفت شاهين، كاي فرو دست
توجغدي، من عقاب آسمانها
ترا با نور، پيمان جدائي است
ترا در ژرفنا چون ره نمودند
تو عمري ساكن ويرانه هستي
مرا روزي سعادت همنشين بود
فراز كوهساران آرميدم
ز صيدم ديگران را سير كردم
بزرگان شيوه خردان نگيرند
خدايا خواري و درماندگي بس

از اين انديشه دل در سينه‌آش خست
غرورش اندك اندك خورد مي‌گشت
به آرامي سرش افتاد بر خاك
ز ناكامي پر و بالي تكان داد
به گردش لاشخواران مي‌پريدند
                                                   /