|
زدم
شانه آهسته بر تاب موي
شد از زير موي سياهم پديد
دژمناك بر خاك افكندمش
ز جاي دگر بر سرم شد پديد
به تندي از آئينه رخ تافتم
بهار خوش زندگاني گذشت
بسوزم چنان لالهي داغدار
به زاري نشايد حقيقت نهفت
چه سودي ز بي تابي و اضطراب
مباش از ره آورد پيري غمين
بفرسايد از گردش روزگار
روان را از آلودگي دار پاك
تن پير و رنجور گردد جوان
شود آدمي در جهان ارجمند
/
|
|
در آئينهاي روشن و پاك
روي
به ناگاه يك تار موي سپيد
غمين گشتم از ريشه بركندمش
پس از هفتهاي باز مويي سپيد
چو در رزم خود را زبون يافتم
به افسوس گفتم جواني گذشت
سزد گر بگريم چو ابر بهاري
بگوش دلم چين رخسار گفت
پريد از كفت شاهباز شباب
ز موي سپيدت مشو خشمگين
نباشد تن آدمي پايدار
سرانجام پيكر بيفتد به خاك
چو پالوده شد از پلشتي روان
ز روح توانا و فكر بلند
/ |