|
آتش غم
زد به دل ناتوان
جام دلم نقش جهان را نمود
پير شدم نوبت سستي رسيد
دل بجز آتشكده اي سرد نيست
دست توان، پاي تكاپو نماند
عمر گرانمايه چه آسان برفت
پاي چنان گوش زبوني گرفت
پشت دو تا قامت دلجو خميد
نيست دگر جاي شكيب و درنگ
ديگرم از چرخ نويدي نماند
واي كه آن مرغك دلشاد رفت
منتظر پير بجز مرگ كيست؟
خسته و مدهوش فتادم ز پاي
دخترم از دور چنان سرو ناز
جلوه كنان چون مه گيتي فروز
نرم و متين لب به سخن برگشاد
من كه جوانم تو جواني هنوز
اين همه پروردهي دامان توست
مايه ز لبهاي تو برداشته است
درج دهان از تو گهربار شد
حالت چشمان تو را پرورد
از تو گرو برده شكنج و شكن
آوَرَد اندام تو را در نظر
خوشه اي از خرمن جان تواَم
ريشه شدي برگ و نهالت شدم
از تو بود جان و تن و پيكرم
هر دمي از عمر تو پُربار باد
چون گذري نام و نشانت منم
/
|
|
بار دگر ياد گذشت زمان
آينه اسرار نهان را نمود
واي كه پيري و خزان شد پديد
بهره ام امروز بجز درد نيست
در بدنم قوت و نيرو نماند
نقد جواني ز كف ارزان برفت
تيرگي ديده فزوني گرفت
موي سيه فام كنون شد سپيد
گونهي گلفام شده زرد رنگ
در دل افسرده اميدي نماند
حسن و جواني همه بر باد رفت
بر شجر عمر، بر و برگ نيست
زين همه پندار بد و جانگزاي
ناگه از آن دور، دري گشت باز
نورفشان همچو خور نيمروز
آمد و شادان به برم ايستاد
گفت مرا، مادر فرخنده روز
حسن و دل آرئيم از آن توست
آنكه شكر در لب من كاشته است
گونهي گلگون زتو گلنار شد
چشم سياهم كه خمار آورد
گيسوي پرتاب و پريشان من
اين قد و اين قامت و ساق و كمر
بهرهوَر از نعمت خوان تواَم
مرغ شدي من پر و بالت شدم
جاري از اين چشمهي زايشگرم
من تواَم مادر نيكو نهاد
ميوهي عمر گذرانت منم
/ |