نهال و آتش
 

تند و پيگير به هر سوي دوان
همه را سوخت و خاكستر ساخت
همه جا را دم گرمش افروخت
خشك و تر را همه بر خاك انداخت
بر سر شاخ تري جاي گرفت
گل و برگي به تن ساقه نماند
شكوه و گفتگو آغاز نمود
شجر باروري هستم من
وقت لب دوختنم نيست هنوز
شرر افكن به درختان كهن
تا كه سرسبز و گرانبارم ديد
بر از اين شاخه نخورده است هنوز
طعمه از بهر تو باشد بسيار
هر كجا پاي نهي خار و خسي است
شاخه‌ي بي ثمري آتش زن

اينهمه گفته نبخشيد اثر
سوزش شاخه‌ي تر آسان است
نيستم آتش هستي پرور
بهره از خويش رساند به كسان
حافظ و مولوي آن را خواهند
من بسوزانم و او شورافزاست
كار او گرمي و افروختن است
تند و خودكامه و بي پروايم
اوست سازنده منم سوزنده
رفت در كامم و شد خاكستر
در دمي سوخت ز يك شعلة شوم
كه بپوئيد ز من راه زوال
در رهم هر چه كه يابم سوزم
به كه كوتاه كنم با تو سخن
از تو هم برگسلم بند از بند

كاتشا شيوه و كار تو خطاست
خود شوي خاك نشين در فرجام
خنده ها هم به عدم بگرايند
دود رقصد به تن و پيكر تو
ليك خود دير نپايي به جهان
دير يا زود شود بي بنياد
                                                   
/  

 

آتشي سركش و سوزان و دمان
گسترش يافت به هرجايي تاخت
نفسش كلبه‌ي دهقان را سوخت
شرري در دل خاشاك انداخت
شعله چون تند شد و پاي گرفت
شاخه و بار شجر را سوزاند
ناگهان ساقه دهان باز نمود
كاتشا شاخ تري هستم من
موقع سوختنم نيست هنوز
چند سالي نگذشته ز من
باغبان زحمت بسيار كشيد
او ز من بهره نبرده است هنوز
دست از اين شاخه‌ي نورس بردار
هر طرف روي كني هيمه بسي است
شعله بر هيزم خشكي افكن

شعله خنديد كه اي ساقه‌ي تر
پيش من برگ و شجر يكسان است
منم آن خودنگر ويرانگر
او بُوَد در همه جا سود رسان
عارفان بندة آن درگاهند
راه او با من از آغاز جداست
قصد و انگيزة من سوختن است
من نه آن آتش شورافزايم
گويمت گفته اي آموزنده
تخت جم مظهر زيبايي و فرّ
دفتر فلسفه و طبّ و نجوم
بس كتاب هنر و شعر و كمال
تا شوم شعله ور و افروزم
كاخها سوخته در آتش من
گرچه داديم چو استادي پند

ناگه از شاخه صدايي برخاست
نبري زين روشت بهره و كام
شعله ها رو به خموشي آرند
چون وزد باد به خاكستر تو
سوختي گرچه مرا چون دگران
آتش ظلم و تباهي و فساد
                                                  
/