|
به سرو
كهنسال، در مهرگان
خزان ناگه از روز پيكار گفت
دل افروزي و فرّ ديرين كجاست
چه آيد ز دست من ناتوان
ز جورش دلت زار و غمناك نيست
ندارد خزان با تو آهنگ جنگ
مرا از سر كين به يغما برد
مرا يكسر از ساقه تا برگ سوخت
دريغا ز پائيز بيدادگر
به پژمرده نيلوفر دردمند
كه پيوسته در جنگ اهريمنم
سبب ساز دلخستهي دردمند
شدم از دل و جان وِرا دوستدار
گذشت از برم خرد و برنا و پير
به افتاده مهر و كرم كرده ام
وزيدن گرفت و پراكند خاك
در آغوش من ايمن آسوده اند
تو بر تن بيفزوده اي، من به جان
ز گلهاي زيبا توانگر شدي
گزيدي ره نخوت و خودسري
فكندت زبردستي روزگار
چو بسيار گفتي دهن دوختي
نگردانده ام رخ ز اهل نياز
بُوَد ياد درماندگان در دلم
ز جور خزان در دلم باك نيست
چه بيمم ز توفان و باد خزان
/
|
|
چنين گفت نيلوفر خسته
جان
مرا چون گل و غنچه بر تن شكفت
شدم زرد رخسار و رنگم بكاست
چو فردا بتازد سپاه خزان
وليكن تو را از خزان باك نيست
نشد رنگ سبزت چو من زرد رنگ
تو را دست تقدير مي پرود
تو را مهرگان جامهي سبز دوخت
به تارج رفت آنهمه زيب و فرّ
چنين گفت آزاد سرو بلند
از اين رو، ز جور خزان ايمنم
منم ياور مردم مستمند
گر آسود در پاي من رهگذر
چو در روزگارم امرداد و تير
بر آن خستگان سايه گسترده ام
چو توفان ويرانگر سهمناك
بسي مرغكان در برم بوده اند
تو از خو سرودي من از ديگران
در انديشهي زيب و زيور شدي
به سوداي افزوني و برتري
نپرسيدي از زيردستان زار
چو مغرور و خودبين شدي سوختي
ولي من، نپيموده ام راه آز
از انديشهي خويش غافلم
از اين رو گريبان من چاك نيست
به آزادگي شهره ام در جهان
/ |