وقت طلاست
 

عمر همچون شهاب در گذر است
چون نسيم سبك پي سحر است
چه اميدي به لحظة دگر است
روش اين سراچة دو در است
چون ره زندگي پر از خطر است
آدمي رهنورد و رهگذر است
نه مقام درنگ و ني حذر است
گر تا عقل و دانش و بصر است
در دل سنگ خاره بي اثر است
هر كه هشيار و صاحب نظر است
آنكه از راز دهر با خبر است
خام گوئي هميشه رام تر است
اهرمن بد نهاد و حيله گر است
دانش و كار بهترين ثمر است
در خور جور تيشه و تبر است
چه اميدي به ثروت پدر است
ورنه عمر عزيز بر هدر است
                                                   
/  

 

وقت گوئي عقاب تيز پر است
كودكي و جواني و پيري
هر نفس را كه ميزني درياب
آمدن، زيستن، برون رفتن
مشو ايمن ز فتنة ايام
اين جهان سنگلاخ پر خاريست
خستگي ناپذير بايد رفت
برگزين راه خويش را، اي دوست
از قضا و قدر منال كه آب
كار خود در كف زمانه نداد
اعتنايي به چرخ كي دارد؟
رام گردون شدند بي خردان
بازكن ديده بصيرت را
بارور باش اي خجسته نهال
نشنيدي كه شاخ بي بر و بار
زاده علم و كار و دانش باش
زندگي چون طلاس دريابش
                                                  
/