|
گشت
خونبار زير نوك تبر
خون فرو مي چكيد از شستش
به پدر گفت آفرين به تو باد
تا كنم سرخ جامه و تن را
شادي افزاي هر دل تنگ است
سخنت گرچه هست همچون قند
تو چه داني كه خون دل چون است؟
جان كَنَم بهر لقمهي ناني
روزها يار تيشه و تبرم
تا سحرگه نبردها دارم
پدرت رهروي گرانبار است
فلكت رنگ ها بياموزد
خاطرت خسته و پريش شود
شهد در ساغرت شود چو شرنگ
فرق ها بين رنگها بيني
بهرت اين رنگ شادي افزا نيست
نكته ها از زمانه آموزي
اي بسا قرمزي كه رنگ بلاست
يادكن آن زمان از اين گفتار
/
|
|
دست هيزم شكن به وقت سحر
ريش شد مرد بينوا دستش
دختر خُرد او چو غنچهي شاد
به من آموز راه اين فن را
رنگ قرمز نكوترين رنگ است
پدر آهسته گفت اي فرزند
ليكن اين رنگ سرخ از خون است
دخترم خردي و نمي داني
خسته اي بينوا و رنجبرم
شب تاريك دردها دارم
زندگي هر قدم پر از خار است
بر تو هم دخترم دلم سوزد
دست و پاي تو نيز ريش شود
دستت از خون دل چو گيرد رنگ
در رهت خاره سنگها بيني
رنگ سرخ آنزمان طرب زا نيست
با غم خويش سازي و سوزي
هر چه قرمز بود نه شور افزاست
گفته ام را به خاطرت بسپار
/ |