منم ايران
 

سراسر دل سراپاجان چو خورشيد فلك رخشان
هزاران گوهر يكتا بود در سينه‌ام پنهان
به هرجايي زخاكم آرمد فرزانه‌اي فرزان
نيارم سر فرو بر هيچ بت تا لحظه پايان
ببستم از ازل با داور دادآفرين پيمان
بر اين پيمان هزاران سال فرهنگم بود برهان
به شرق و غرب گيتي تافتم همچون مه تابان
منم زنگ كليسايي و محراب مسلمانان
براي دين عيسا گستراندم سفره الوان
نمايان آنچنان باشد كه انكار ورا نتوان
نخستين دين يكتايي چه درگيتي چه در ايران
فروغ دين شت زرتشت شد هرسو فروغ افشان
سه فرمان اهورايي چه در گيتي چه در كيهان
شد آن فرهنگ ايرانفر به دنيا ريشه‌ عرفان
منم اوج حماسه سرگذشتم را ز نو برخوان
گهي البرز و سيمرغش گهي سام و گهي دستان
به‌من بگذشت آن سردي و تاري شب هجران
زمان‌ها ايستادم روبروي لشكر توران
گهي آرش كه جان داد از پي آزادي ايران
انيران را برانم از وطن با چنگ و با دندان
به‌خونخواهي نمودم انتقامش از نيا، جبران
زماني هم كتايون و پوروچيستايم و ماندان
گهي هم آريو برزن كه داد از بهر ايران جان
رهانيدم اسيران را ز بند محنت و حرمان
به بس ساتراپ نشين آن روزگاران رانده‌ام فرمان
چو تخت جم، اوستا سوخت از يك شعله سوزان
تفو بادا بر آن اهريمنان و آتش‌افروزان
حدود پنج قرن از جان و از دل رانده‌ام فرمان
گهي فرهادم و گه تيرداد و بابك و ساسان
يكي كردم نهادم پايه موبدشهي بنيان
گهي شاپورم و بهرام و هُرمزد و انوشروان
بيان آ‌ن‌چنان فرهنگ و فري با سخن نتوان
كه دانايان رومي را زمان‌ها كرده‌ام مهمان
چو هر انساني آزاد است و هر آزاده‌اي انسان
ندارد ره در آن انديشه‌هاي مردم نادان
چنان فرهنگ پرباري نيامد در كفم آسان
كه در پيشم به خاك افتاد گه قيصر گهي خاقان
شدم يك‌باره ديگرگون، شدم يك‌باره ديگرسان
توان‌فرسودگي زان پس بيفزود و نشد درمان
نشايد كرد آن بار توان‌فرساي را كتمان
بسي شهزادگان را كشت با نامردي و عدوان
وليكن پايه فرهنگ پربارم نشد ويران
شدم بر سرنوشت خويشتن سرگشته و حيران
چو پور ناكس مُسلم، «قُتيبه» مرد بي‌وجدان
بسي جور و جفا راندند بر من دوده‌ي سفيان
بسي بيداد چشمم ديد زير گنبد گردان
كه در چشم دل و جان بود رشك چشمه حيوان
بشد تاراج فرش حيرت‌انگيز بهارستان
چه سازد گوي سرگردان چو افتد در كف چوگان؟
بيان آن‌چنان خواب گران را با سخن نتوان!
ستمكاري چو حجاج‌بن يوسف حاكم دوران!
به جاي اشك حسرت خون دل باريدم از مژگان!
در آن دوران استيلا شدم حيران و سرگردان
چنان پور مقفع، پور سينا، و ابوريحان
گشودم چشم خود هر سو براي چاره و درمان
براي چاره و درمان ز جا برخاستند آنان
چو پولاد مقاوم سخت و الماس گران برّان
خروش سيل ويرانگر، نهيب تندر و توفان
كه تا شد چاره درد و رنج، با ياري فرزندان
دريغا دوره عباسيان هم بود در نقصان
ز سوي طاهر و يعقوب ليث و دوده سامان
كه بر خودباوري و خود شناسي يافتم امكان
ز نو فرهنگ ديرينم بباليد و بشد رويان
چو فردوسي ايرانفر، ابَر مرد ابَرمردان
ز خلق شاهكار خويش كاري كرد كارستان
مرا دادست او پيوند با بگذشته‌اي تابان
زبان از بهر هر ملت بود از برترين اركان
زبان فارسي برجاست در هر عهد و هر دوران
ولي گه نيز ديدم سردي از برخي ز فرزندان
نشايد فضل مادر را كند فرزند او كتمان
دريغ از آن‌كه فرزندي ز مادر بگسلد پيمان
ولي اوج غم و درد است از سوي خودي بهتان
خطا ننموده افسوسا چنين پرداختم تاوان
بود در ديده جان و خرد بي‌مهري و كفران
چه غم از آن‌كه فرهنگم به توفان‌هاست كشتيبان
نظامي، مولوي و حافظ و خاقاني شروان
گهي هم شيخ اشراق آن بهين دردانه زنجان
نترسيدم به عمر خويش از بند و غل و زندان
پي دفع بلا از آرمانش شد بلا گردان
گهي صدرا، بهايي، ميرداماد نكو عنوان
گهي هم بيستون و تاق بستانم به كرماشان
خراسان بزرگ و ديلم و گيل و تپورستان
منم شوش و چغازنبيل و پاسارگاد و اكباتان
گهي ميترا و آناهيت، روح مهرم و آبان
منم نقش جهان و زنده‌رود و زاگرس و اَنشان
به هر نامي كه خوانندم، منم ايران، منم ايران
بود گنجينه شعرم هزاران دفتر و ديوان
سكندر، تازيان و ازبك و عثماني و تركان
مغول شد حكمران چندي به زور و سلطه و عدوان
چو گرگان حمله‌ور گردند درماند گهي چوپان
بگستردند از چشم و سر و دست و زبانم، خوان
به قربانگاهشان گشتند فرزندان من قربان
هزار افسوس چون هرگز نشد ظلم مغول جبران
چو گوهرشاد و شاهرخ همسران نيك و با ايمان
بشد سيماي غمگينم، زمان كوتهي شادان
چو شاه سلطان حسين قشري نابخرد نادان
گهي با حيله و ترفند گه با سلطه و دستان
تسلط يافتم در آن زمان بر هند و بر افغان
مرا آزرد با تغيير حال خويش در پايان
دريغ از دوره‌ي قاجار و از آغامحمد خان
محمد خان منار از چشم آنان ساخت در كرمان
نمي‌شد سرنوشتم درد و رنج و حسرت و حرمان
مرا كردند نامردان گرفتار تب و هذيان
از آن پس روس هم شد از دگر سو سخت در جولان
بسي از شهرهايم را گرفت از من تزار آسان
اران و ايروان و گنجه و باكو و گرجستان
به جوش آمد از آن خونم درون هر رگ و شريان
جدا گرديد از دامان پر مهرم، فغانستان
چو دلواري و چون ديگر وطن‌خواهان تنگستان
مرا افكند استعمار بين چكش و سندان
اميرم را به فين كشتند با نامردي و كيسان
خودي‌هاي خيانتكار هم در خدمت آنان
از آن ايران‌ستيزي‌ها بشد اركان من لرزان
زماني آشكارا بود گاهي نيز در پنهان
ولي ايران ورجاوند عقب ماند از دگر اقران
كه آسايم ز استبداد شاه و سلطه سلطان
از آذربايجان، ستارخان همراه باقرخان
به هر جايي عيان شد عشق و ايمان وطن‌خواهان
كشاندند عاملان آن را سوي بيراهه و خذلان
فراروي اجانب كرد با روشنگري عصيان
كه آزادي به دست كس نيايد هيچ‌گه آسان
اگر آن را نخواندي، قرن آخر را ز نو برخوان
برآور ز آستين دستي بزن گويي در اين ميدان
                                                                        /

 

منم ايران، منم ايران، منم ايران جاويدان
ابر مردان بخرد را در آغوشم بپروردم
اگر خاك مرا كاوي به‌دست و چشم دل بيني
نياوردم فرو سر بر بتان زآغاز پيدايش
منم ايران يزدانفر خداجو و خدا باور
به‌غير از راه مهر و داد و نيكي رانه پيمودم
من از آغاز سر دادم نداي مهرورزي را
منم مهرابه مهري و آتشگاه زرتشتي
اثر بنهاد كيش مهري من بر مسيحيت
كنون در عيسويت مانده برجا ريشه مهري
پس از آيين مهري دين مزدايي پديد آمد
منم گهواره آيين مزدايي در «ايرانويچ»
هنوز انديشه و گفتار و كردار نكو باشد
زكيش مهر و مزدايي نمايان گشت فرهنگي
منم پير مغان و ريشه در استوره‌ها دارم
منم گه كاوه گه رستم گهي هوشنگ و گاهي جم
بديدم جور ضحاك و شب افراسيابي را
كهنسالي نكوچهرم، فريدونم منوچهرم
گهي گُردآفريدم دختر آزاده ميهن
گهي گودرز و گه گيوم، دلير و پردل و نيوم
منم پور سياووش به‌ناحق كشته، كيخسرو
پشوتن هستم و گشتاسب يار و ياور زرتشت
گهي رويين‌تن و جاماسبم، گه كورش و دارا
حقوق نوع انسان را من از اول پي افكندم
زمان باستان فرمانروا بودم به كشورها
دريغ و درد كز اسكندر و تائيس مقدوني
تفو بادا بر آن نابخردان خام نامردم
سپس با فَرّ اشكاني، بزرگان خراساني
منم اَرشَك، اُرُد، سورِن، بلاش و مهرداد، آنگه
زماني اردشير بابكانم دين و دولت را
گه آدرباد ماراسپندم و برزويه و ماني
منم ايران مزدايي، كهن خاك اهورايي
چنان از دانش و دادم سخن پيچيد در عالم
نشان از بردگي در طول تاريخم نمي‌بيني
بود فرهنگ من مهر و جهان‌بيني و دانايي
نگهبانم پس از دادار داور، هست فرهنگم
بدانسان عرصه‌ي پيكار كردم تنگ بر دشمن
دريغ از آن‌كه از جنگ و گريز عهد پرويزي
از آن جنگ توان‌فرسا، توان مردمان فرسود
چو خرج جنگ باري شد به دوش مردم مسكين
سپس شيرويه با من كرد كاري زشت و وحشت‌زا
عرب چون تاخت بر اين بوم و بر، دين را پذيرفتم
جو فرزند اُميّه يافت كرسي خلافت را
بسي كشتارها كردست در بوم و برم تازي
در آن دوران وحشت‌زا بلاها ديدم از هر سو
به‌ جاي مهرورزي كرد بي‌مهري به من گردون
چه دفترها در آب افتاد يا در كام آتش سوخت
اَوستا چون هزاران دفتر و ديوان به يغما رفت
براي آن‌كه فرهنگم شود كمرنگ كوشيدند
مرا خواب غم‌انگيزي فرا بگرفت آن دوران
در آن خاموشي و خواب گران با من چه‌ها كرداست
از آن ويراني و يغماگري و سلطه‌پردازي
زبانم ناتوان گرديد پيش تازي فاتح
به تازي شد نگارش دفتر برخي عزيزانم
پس از خواب گران كم‌كم مرا دريافت بيداري
چو فرزندان دلبندم شدند از درد من آگه
تهاجم‌هاي گوناگون كه بر من شد مرا بنمود
منم چون سرو سبز ريشه‌دار ديرپا، ديدم
گه رنجوري و سستي نشان دادم شكيبايي
ابومسلم پي آزادييم برخاست، بي حاصل
فروغ تازه‌اي كم‌كم دميد از جانب خاور
به‌ويژه دوره‌ سامانيان آريايي فر
چو آن خودباوري و خودشناسي‌ها به دست آمد
در آن دوران ايران‌ساز و فرخ زاده شد، پوري
بهين پور و بهين فرزند من فردوسي توسي
بود شهنامه‌اش شرح من و نام‌آوري‌هايم
زبانم را بپالود او ز الفاظ انيراني
ز كار او و ديگر شاعران پارسي گويم
ز فرزندان خوبم ديده‌ام مهر و وفاداري
منم چون مادري دانا و آگاه و هنر پرور
من از بيگاگان هرگز ندارم چشم همياري
چه بهتان‌ها شنيدم بارها از سوي بيگانه
گنه ناكرده فريادا نمودندم چنان كيفر
هر آن بي‌حرمتي بر ساحت فرهنگ پربارم
منم چون كشتي نوح و رها در بحر توفاني
منم فردوسي و سعدي و ناصرخسرو و خيّام
منم گه بايزيد و بوسعيد و خواجه عبدالله
زماني بابك و گه مازيار و سربدارانم
گهي عين القضات شمع آجين هدفمندم
گهي خوارزمي و فارابي و جرجاني و رازي
گهي البرز و الوندم زماني هم دماوندم
منم خوارزم و بلخ و كابل و مرو و هرات و ري
منم تخت جم و ارگ بم و جيرفت و هم ميمند
گهي در موزه‌ها هستم گهي بر سنگ بنوشته
من آترپاتكان و خوز و كردستان و ايلامم
من ايرانويچ و ايرانشهرم و ايران‌زمين، آري
هنر را چون كشاورزي و معماري پي افكندم
منم در چارراه رويداد و تاخت با نامردمي بر من
دريغ از جور چنگيزي، دريغ از ظلم تيموري
دريغا ناتوان شد از مغول، سلطان جلال‌الدين
به پا كردند آنان بس منار وحشت از سرها
شب تاريك و جان‌فرسايشان بر من گذشت، اما
به پا كردند آنان بس منار وحشت از سرها
گهي هم در كف نيكان تيموري به سر بردم
حكومت تا كف پور صفي افتاد يك چندي
دريغا بعد شاه‌عباس شاهان ناتوان بودند
نفوذ انگلستان نيز از آن دوران نمايان شد
زمان نادري شأن و توان و قدرتم افزود
دريغ از آن وطن‌خواهي و كارآيي نادر، چون
به عهد زند آسودم چو در امن و امان بودم
دلير زند را كرمانيان چون ياوري كردند
اگر پيروز مي‌شد لطف‌عليخان بر قجر، شايد
به دوران غم‌انگيز قجر، خون جگر خوردم
بريتاني پياپي رخنه‌ها بنمود در كارم
دريغ از تركمن‌چاي و گلستان، زان دو غم‌نامه
جدا گرديد هجده شهر آباد از شمالم، چون
جنوبم انگلستان و شمالم روس شد حاكم
نفوذ انگلستان با سياست كار خود را كرد
به پيش انگلستان گاه قد افراشت ايراني
ز هر سو فتنه‌ها برخاست، در هر جا، به آساني
به پيچاندند در هم دفتر قائم‌مقامم را
سياست‌هايشان بر مشكلاتم دم‌به‌دم افزود
خودي‌ها مي‌زدند از پشت سر بر پيكرم خنجر
دخالت‌هاي روزافزون آنان گشت افزون‌تر
اروپا آن زمان سوي ترقي رفت با سرعت
براي چاره شد مشروطه‌خواهي آرمان من
عزيزانم در آن جنبش ز هر سو ياورم گشتند
به پيش انگليس و روس ايراني ز جا برخاست
دخالت‌هاي روس و انگليس آشفته كردندش
ولي آزادگي و شور ملي و وطن‌خواهي
بسي از نازنينان جان فدا كردند در اين ره
از آن پس شرح حالم را تو خود خواندي و خود داني
كنون اي نازنين فرزند ايران اهورايي
                                                                        
/