مروري بر تاريخ ايران
 

يادم آمد از وطن، در روزگار باستان
زان وطن‌خواهي و مهر و دانش و شور و توان
گشت ايران برترين مهد نژاد آريان
دين شت زرتشت پاك از دوده اسپنتمان
دين فرمند اشوزرتشت از عهد كيان
دين مزدا باوري، رسم و ره پير مغان
بر تمام مردم از مرد و زن و پير و جوان
داشت اين فرهنگ تاثيري فراوان در جهان
بود اين فرهنگ پيشاپيش ديگر كاروان
مهر يار و مهر خواه و مهر ورز و مهربان
بود آن فرهنگ ايراني فراتر از زمان
آن كهن دوران شاهي را تو در شهنامه خوان
راند او فرمان به مهر و نيكويي بر مردمان
اين دو فرمان رانده با داد و خرد در باستان
تا كه بر آنان شهنشاهي سر آمد ناگهان
آن گجستك مَرد، پايان داد بر آن دودمان
اي دريغ از سلطه و پيروزي يونانيان
شد به يوناني بهين بخش اوستا ترجمان
تا فروغ فرّ اشكاني دميد از خاوران
تا ز خاور شد هويدا پرچم اشكانيان
زان سپس هم قرن‌ها شد نوبت ساسانيان
داشت آغازي خوش، اما تيره شد پايان آن
ليكن از دوران پرويزي بشد سست و نوان
شد وطن آبستن رنج و بلا در آن زمان
ضربه زد بر جان ايران بدتر از بيگانگان
گشت ايران تند سوي ورطه ژرفي روان
همچنان درياي توفان‌زا و امواج گران
گشت ايران در نبرد قوم تازي ناتوان
حمله‌ها، كشتارها، پيكارهاي بي‌امان
گرگ‌ها چون حمله‌ور گردند، درماند شبان
كرد ايران را جگر خون و عرب را شادمان
روبه‌روي لشكر ايران به ناگه شد وزان
غنچه و گل چون كند در پيش بيداد خزان؟
شد بر ايران مردم فرهنگ سوزي حكمران
سرنگون شد در كف دشمن درفش كاويان!
بس نوشتار كهن را ريخت در آب روان
شد مداين پاي‌كوب تازيان سلطه ران
بود بخش كوچكي از غارت آن دشمنان
شد بسي آزاده در شهر خودش بي‌خانمان
هچو نوروز و سده، يلدا و فرخ مهرگان
گشت خاموش آتش آتشگه پير مغان
ترك ايران كرده و رفتند در هندوستان
نامراد و نابكام و خسته رفتند از ميان
داد مهر و دانش و شايستگي از خود نشان
كارشان شد غارت و آزار ايران‌دوستان
تازيان پر اشتها و گُرسنه بر گرد خوان
چون كند در پيش سيل مرگ گستر، باغبان؟
بود آن پيكار از غمگين‌ترينش در جهان
آن‌چنان بهت و سكوتي را به گفتن كي توان؟
واي از آن شمشيرهاي مرگبار و جان‌ستان!
درد بر جان هست رنج‌آورتر از زخم سنان
بند خود بيگانگي بود آن، نه بند ريسمان
ضربه از سوي خودي كاري‌تر است از ديگران
سر فرود آورد ايراني به پيش تازيان
گشت ايراني عقاب زخمي بي‌آشيان
واي واي از آن‌چنان خواب غم‌انگيز و گران
اعتراض مردمان شد گريه و آه و فغان
گرچه شد هر جاي ايران اشك‌بار و خون‌فشان
گرچه گاهي نيز زد بر گوش او مشت گران
گرچه ديد ايران ز تازي تيره‌روزي و زيان
شد از اين بيگانه خواهي ققنس آتش به جان
سال‌ها با ظلم جاي كورش و نوشيروان
عرضه شد آثار ايران با زبان تازيان
گرچه زد دست انيران كاردش بر استخوان
گرچه ايران با انيراني گهي شد توامان
گرچه چندي پيش دشمن بست ايراني دهان
شادمان از خون فرزندان ايران خورد نان
روشني شد تيرگي و تيرگي شد روشنان
گشت فرهنگ تمدن‌ساز ايران، ‌كم‌توان
ريشه‌كن هرگز نكردش سيل و توفان دمان
بود آري پايه فرهنگ آن البرز سان
چون‌كه بودي در رگ او خون ايراني روان
اجنبي سود خودش را خواهد و ما را زيان
آري ايراني نشد چون ديگران تازي زبان
داد ايراني عرب را آبرو و عزّ و شأن
ليك ايراني به آن بخشيد نيرو و توان
شد نگارش بس اثرها در وطن با آن زبان
باز با فرهنگ ايران دشمني ورزيد، هان
اين چنين الفاظ اهانت بود بر ايرانيان
معني لفظ عجم هم گنگ و لال و بي‌زبان
شد طنين افكن بسان تندر از ژرفاي جان
باز ايراني ز جا برخاست چون سرو چمان
كرد او را همرهي فرهنگ ناب ديرمان
سوي فرهنگ وطن پوييد ره از هر كران
خويشتن يابي خود را با هنر بنمود عيان
از بهين اركان مليّت بود بي‌شك زبان
عرضه بنمودند شور ملي و سوز نهان
زنده شد تاريخ و هم پيشينه ايرانيان
نورها افشانده از هر سو چو مهر آسمان
تا حقايق را نويسند آگهان كاردان
طاهر و يعقوب از آن پس دوده سامانيان
بسته پيش دشمن ايران و ايراني ميان
ديگر ايراني نبود آن جسم سرد بي‌روان
بهر هر ميهن‌پرستي شد چو گنج شايگان
باز داد ايراني بخرد نبوغش را نشان
باز نامش شد طنين افكن به هر جاي جهان
در علوم و در هنر، برتر بشد از ديگران
حمله‌ور گشتند بر ايران مغول‌ها ناگهان
گرگ مردم‌خوار گردد چيره بر شير ژيان
بر وطن، گويي بشد نازل بلا از آسمان
از سر مردم بشد بر پا منار خون چكان
كرد ايران را در آن پيكار چون آتشفشان
كوفت در هم دست بدكاران هزاران آشيان
ريشه‌كن شد بي‌درنگ و سرنگون شد بي‌امان
جان‌گداز و جان‌خراش و جان‌گزا و جان‌ستان
كش بتر بودي ز جام زهر تلخ شوكران
باز از آن بيداد و استبداد شد آتش به جان
گشت ايران با خرافات و تعبد هم‌عنان
هم تعبد هم خرافه هست كالاي دكان
گرچه ايران چيره شد بر لشكر عثمانيان
تيرها افكند در آغاز دوران از كمان
زان سپس تحميق هم افزود با سرعت بر آن
چادر و روبند هم شد پرده‌دار بانوان
سوگوار و تيره‌پوش و نااميد و نوحه‌خوان
مي‌شود هم شاه هم سلطان و هم صاحبقران
فال‌گيري و خرافات و تعبد شد عيان
جزيه‌ها بر شانه‌ها بودي چنان باري گران
گشت آيين بهي در مهد خود بي پشتبان
انگلستان شد در ايران رهنمون و حكمران
گشت حاكم بر وطن آن دست مرموز و نهان
گشت كم آن نيروي ويرانگر خودكامگان
بست از بهر دخالت با توانمندي ميان
ناگهان گرديد در اركان اين كشور عيان
آن دو قدرت در سياست گشته با هم هم‌عنان
گرگ‌ها در گله و در خواب آسايش شبان
روس را افزود و ايران كاست با رنج و هوان
نام آن را نيز بنهاد انگليس، افغانسِتان
سودها بردند از ايران ضعيف و ناتوان
انگليس و روس هم بخشي شد از اين داستان
بود بيش از هر سخن، آن را فزون از گفته دان
بود تاريك و غم افزا دوره قاجاريان
شد دموكراسي و آزادي وطن را آرمان
با دخالت‌هاي آنان شد دگرگون ناگهان
ليك خون‌ها ريخت از ايرانيان در راه آن
هم‌وطن تاريخ را آيينه عبرت بدان
گشت از آن ايران ستيزي سوگوار و لب گزان
گر كه رستم در زمان خود گذشت از هفت‌خوان
داده ايران بارها پيش حوادث امتحان
هم‌وطن اين گنج شايان را، ز ماران‌ وارهان
اين چنين گنج گران‌قدري نباشد رايگان
اين دو شد در هر زمان ايرانيان را پشتبان
در ره پيكار با زشتي مكن شك و گمان
داده او خود را نشان در هر زمان و هر مكان
هم تعبد هم خرافه نيست بهر اين زمان
بندهاي كهنه و سست قرون را بگسلان
مي‌شود ايران جاويدان ما رشك جنان
مهتري با مهر و نيكي و خرد، بازم توان
سر نهد با عشق و با اخلاص بر اين آستان
با بسي از چهره‌هاي نامدار و قهرمان
با دل ‌آگاهي و بيداري خودت آن‌ را بخوان
كامكار و كام‌بخش و كاميار و كامران
تا پگاه رستخيز ايران بماند جاودان
                                                                  /

 

دل پريش و خسته و افسرده و آزرده جان
يادم آمد زان بزرگي و شكوه و مردمي
بود ايراني تمدن‌ساز در آن روزگار
كيش ميترايي و مهري كيش ايران شد، سپس
كيش مهري از زمان پيشدادي پا گرفت
قرن‌ها ايرانيان بودند بر دين بهي
با سه اصل نيكش اين دين بهترين ره را نمود
بر دگر فرهنگ‌ها فرهنگ ايران كرد اثر
چون بر آن فرهنگ‌ها با ديده جان بنگريم
قوم ايراني از آغازش به راه مهر رفت
روح آن فرهنگ ايراني به گيتي شور داد
دوره استوره‌اي، زان پس حماسي پا گرفت
شيوه شاهنشهي زان پس ز كورش شد پديد
كورش و هم داريوش از بهترين‌ها بوده‌اند
دوده آنان حكومت كرد افزون از دو قرن
چيره شد بر داريوش سوم اسكندر، دريغ
آوخ از اسكندر و آن آتش افروزي او
بخشي از فرهنگ يونان ريشه‌اش ايراني است
كمتر از صد سال او با جانشينان حكم راند
سال‌ها فرهنگ يونان كرد بر ايران اثر
عهد اشكاني شد ايران عالم آرا پنج قرن
عهد موبد شاهي ساسانيان باشد شگفت
بود در آغاز ايران پر توان و سرفراز
جنگ‌هاي روم و ايران مردمان را خسته كرد
واي از شيرويه با آن كارهاي نادرست
در زمان كوتهي چندين شهنشه حكم راند
در زمان يزدگرد آشفته بود ايران‌زمين
چون به دوران عمر تازي به ايران حمله كرد
واي از‌آن جنگ و تهاجم بر سر ايران چه رفت!
دور گردون كرد بي مهري به ايران اي دريغ
قادسي زان پس نهاوند و دگر پيكارها
تندبادي سهمگين و سهمناك و صف شكن
آن‌چنان پشت هم آمد بد كه حيران شد فلك
گشت ايراني اسير مردمي ايران ستيز
رفت بر باد فنا بخشي ز فرهنگي بزرگ
قوم تازي بس كتاب و دفتر از ايران بسوخت
طاق كسري گشت تاراج گروهي چيره‌گر
غارت فرش بهارستان و اموال دگر
دودمان‌هاي توانگر رفت در كام فنا
جشن‌هاي پرشكوه و ديرپا كمرنگ شد
كاخ‌ها و كوشك‌ها افسوس شد ويران‌سرا
جمعي از زرتشتيان گشتند ناگه دربدر
برخي از آنان به خشكي يا به دريا و سفر
عده‌اي زان پارسي‌ها نيز ساكن شد به هند
تازيان فاتح و پيروز در ايران زمين
سفره فرهنگ ايران دلپذير و رنگ رنگ
هم اسارت هم چپاول هم تجاوز هم ستم
گر به تاراج همه پيكارها در بنگريم
آن زمان بهت و سكوتي مردمان را درگرفت
صد دريغ از آن دو قرن وحشت و بهت و سكوت
شد دل ميهن‌پرستان خون‌فشان و ريش ريش
دست آگاه وطن‌خواه خرد باور به بند
عده‌اي از نو مسلمانان شدند ايران ستيز
شد گرفتار تزلزل روح ايرانباوري
از شكست مام ميهن چشم ايران خون گريست
واي واي از آن سكوت مرگبار و غم‌فزاي
در چنان خاموشي و بهت وسكوت دلخراش
گرچه دشمن تا توانسته‌است خون‌ها ريخته‌است
گرچه تازي ضربه‌ها زد بر دل و جان وطن
گرچه بنهادند روي دوش ايران، بارها
گرچه ايران شد ز خود بيگانه و از خود گسست
گرچه بنشستند حجاج و يزيد و معتصم
گرچه از فرهنگ خود با رنج و غم گرديد دور
گرچه در ظاهر انيراني ورا مغلوب كرد
گرچه بنهادند اثرها آن انيران بر وطن
گرچه شد خاموش ايراني، زبان در كام بست
ننگ و نفرين بر «قُتَيبه پور مسلم» زانكه او
چون قلم در دست دشمن بود هر كاري نمود
آوخ از خود دور گشتن آوخ از بيگانگي
ليك فرهنگ وطن چون ريشه‌اش بود استوار
سيل و توفان رفت و ايران همچنان بر جاي ماند
گرچه ايراني مسلمان شد ولي تازي نشد
روح ايران نيست با بيگانه خواهي سازگار
باز در ايران زبان پارسي بر جاي ماند
گر بر ايران تازيان تحقير و توهين كرده‌اند
بود فرهنگ عرب زان پيش كمرنگ و ضعيف
صرف و نحو تازيان را دست ايراني نوشت
گرچه تازي بهره‌ها بگرفت از اين آزادگي
گفت با ايرانيان تازي موالي و عجم
بنده و برده است معني موالي در عرب
بانگ وجدان در دل آگاه هر ميهن پرست
كم‌كم آن خواب گران و شوم و وحشت‌زا گذشت
چون‌كه ايراني بشد بيدار و خود بشناخته
تا كه او فرهنگ خود را با دل و جانش شناخت
يافت ايراني ز نو فرهنگ خويش خويش را
بود در آن رستخيز عامل زبان پارسي
شاعران خوش سخن با اين زبان شعر و شور
از نبوغ و همت فردوسي ميهن‌پرست
عارفاني پاك و ايران‌باور و نيكي گزين
هم مورخ هم نويسنده، در ايران شد پديد
از پي آزادي ميهن ز جا برخاستند
مازيار و بابك و قابوس و سيس و روزبه
روح ايران‌باوري كم‌كم به تن‌ها جان دميد
باز تاريخ نياكاني و فرهنگ وطن
با چنان ميراث فرهنگي و استعداد و هوش
باز ايراني ايران خواه از هر سو بتافت
باز در شعر و رياضي و پزشكي و نجوم
اي دريغا بار ديگر چرخ بر ما پشت كرد
نيست كس را آگهي از بازي گردون، گهي
تيغ خون‌ريز مغول‌ها سر بريد و تن دريد
لشكر چنگيز و تيمور و مغول با ما چه كرد؟
حمله ناباور آن مردم فرهنگ سوز
ريخت بر هم تيغ خون‌خواران هزاران خانه را
هر كه او بودي مقاوم پيش آن سيل مهيب
حمله شوم مغول شد چون بلايي هولناك
آن‌چنان مام وطن گشت از مغول‌ها خون جگر
باز ايران در عزا و سوگ آزادي گريست
تا پس از چندي زمان شاهي پور صفي
در همه اديان خرافات و تعبد گر چه هست
گرچه در آغاز اين دوران ثباتي شد پديد
گرچه ايران شد ز نو در اين زمان يك پارچه
ليك بازار خرافات و تعبد گرم شد
زن در اين دوران بشد عزلت نشين و منزوي
در عزاي دانش و مهر و خرد ايران گريست
از بد ايّام ناداني چو شاه سلطان حسين
اي دريغا در ديار دانش و آزادگي
زين زمان بر جزيه زرتشتيان افزوده گشت
عده زرتشتيان زان دوره با شدت بكاست
از دگر سو شد نمايان اقتدار انگليس
يافت استمرار آن نيروي شوم سلطه‌گر
در زمان نادر و در روزگار خان زند
تاكه در عهد قجر نيروي استعمار باز
قدرت روس تزاري هم در آن ايّام شوم
روزگار تار قاجاري چه بر ايران گذشت!
گشت ايران تاختگاه انگليس و روس، واي
«تركمن چاي» و «گلستان» آن دو ننگين نامه‌ها
انگلستان شرق ايران را نمود از آن جدا
آن دو استعمارگر رندانه با هم ساختند
تازي و اسكندر و ترك و مغول با ما چه كرد؟ بهره‌هايي را كه بردند آن دو كشور زين ديار
گشت استعمار و استبداد حاكم بر وطن
نهضت مشروطه ايران را ز نو بيدار كرد
جنبش مشروطه با آن روح ايران خواهيش
گرچه ايراني به مشروطيّت خود دست يافت
كرده كي بيگانه با ايران وفا و دوستي؟
ديده ايران از انيران بارها بيداد و زور
مام ميهن معجزآسا از هزاران خوان گذشت
كرد ايراني برون سر از هزاران تنگنا
باشد ايران گنج شاياني، به گردش مارهاست
بر كهن فرهنگ ايراني هزاران سال رفت
پايه فرهنگ ايرانست از مهر و خرد
با خرافات و تعبد هم‌وطن پيكار كن
هوش و استعداد ايراني شگفتي آور است
اين زمان دوران عقل و دانش و تدبير هست
حال قرن دانش و آگاهي و بيداري است
گر تعقل بر تعبد چيره گردد، هم‌وطن
اين زمان گر نيك بشناسيم خويش خويش را
هر كه در رگ‌هاي پاكش خون ايران جاري است
شد نمايان اندك اندك روح ايران‌باوري
شرح صد سال اخير اي هم‌وطن ناگفته ماند
اي وطن، اي مهد فرهنگ و تمدن خواهمت
تا به روز واپسين ايران‌زمين آباد باد
                                                                 
/