نابرابري

 

بهر چه قرن‌هاست كه دربندي
تبعيض دست و پاي ترا بسته‌است
بار و برش تباهي و غم باشد
بنياد خانواده به هم ريزد
بايد شود تساوي و مهر داد
چون دشنه است بر دل و جان و تن
هستند هر دو نزد خدا يكسان
كو فكر و گفته و عملش نيك است
مرهم نهد ز مهر به زخم ريش
گردد خرد هميشه ورا ياور
كو را، بسي است كار گران در دست
بودي حضور او به گه آورد
بگرفت امتياز به دست خويش
شد زور جسم و تن و بازوي
تبعيض‌ها نمود به همسر بار
شور سلطه بر زن خود افزود
گرديد آشكار به هر خانه
در پيكر زمانه خود جاريست
كي در خور هوي هوس‌بازيست؟
خود را اسير دست هوس سازد
چون با هوي نفس ستيزد مهر
زيرا هوي نفس چيره شده بر شوي
گردد پدر به چشم دل او خار
باشد ز كاروان تمدن دور
توهين به زن بود از شوهر
شوهر فقط به جسم زن انديشد
باشد اجازه و موافقت شوهر
لازم نگشته بهر خروج شو
بگزيند از براي خودش همسر
با داد و عدل اين نبود دمساز
حقي بزرگ باشد و بي‌مانند
دردا ز دست مام بدر باشد
آن را پدربزرگ به كف گيرد
بي‌بهره ماند اي شگفت ز حق خويش
نيمي به وارثش دهند بهاي خون
گردند كشته هر دو به ناكامي
اين از شگفتي دورانست
با مرد خام و بي‌خرد و جاهل
زن هست خونبهايش نصف مرد
دردا وظيفه زنست فقط تمكين
جهدي كه خود ز سلطه رها داري
شايستگي بود به جهان معيار
كو را بوند مهرو خرد رهبر

                                                        /

 

اي زن كه شاهكار خداوندي
زين نابرابري دل و جان خسته است
چون آن نماد ظلم و ستم باشد
در خانه درد و رنج برانگيزد
هر ظلم و هر خشونت و هر بيداد
تبعيض و نابرابري كه رود بر زن
مرد و زنند هر دو بشر، انسان
نزد خدا كسي گرامي و نزديك است
سودي به ديگران بدهد از خويش
باشد خردگرا و خردباور
در اين زمان بسي زن بخرد هست
دوران پيش برتري هر مرد
چون زور مرد ز زن شد بيش
درد و دريغ برتري هر شوي
اين گونه مرد شد همه جا سالار
اين سلطه رسم بين قبايل بود
زور و توان و قدرت مردانه
اما كنون زمان خرد ياريست
مردي كه خود نشان ز جهان سازيست
آن كس كه چند همسري آغازد
از آن سراي شوم گريزد مهر
با شوي نيست مهرورز دگر بانوي
فرزند هم غمين بود از اين كار
اين سنت قبيله‌اي ناجور
باشد زن موقت از آن بدتر
در اين نكاح موهن و رسم بد
شرط خروج هر زني از كشور
هان در برابرش موافقت بانو
شايد كه شد به بوم و بر ديگر
دختر به نصف ارث برد انباز
حق ولايت بر فرزند
اين حق فقط از آن پدر باشد
از اين شگفت‌تر چو پدر ميرد
مام جوان و بخرد و دورانديش
گر بانويي به قتل رسد بي چون
با پور شيرخوار خود ار مامي
هان خونبهاي پور دوچندانست
هرگه زني هنرور و هم عاقل
گردند كشته باز دريغ و درد
تبعيض‌هاست فزون از اين
زن، پاي بر بهشت فداداري
اكنون بشر ز خواب شده بيدار
هان در جهان كسي است گرامي‌تر
                                                         
/