|
آن روح
خويشزاييست انگيزهاي خدايي
چون مهر گيتي افروز گسترد روشنايي
ايران در آن زمان بود مصداق پارسايي
كردند ديگران را با مهر رهنمايي
در آن زمانه او داشت با علم آشنايي
گه لبگزان و غمگين، گه گرم دستخايي
شد در حريم فرهنگ بسيار جابجايي
با كينه و تعصب با مكر و ناروايي
كردند با انيران ياري و همنوايي
جمعي اصيل و آگاه، جمع دگر ريايي
سوزاند تخت جم را با كين و خودنمايي
افكند بين ايران با باستان جدايي
راندند قرنها ظلم با زور و ژاژخايي
شد ناتوان و كمرنگ آن روح ديرپايي
ني سرد بود و خاموش چون رفته بود نايي
باشد به چشم تاريخ پروندهاي جنايي
بودند با دل و جان گرم وطنگرايي
بنمودهاند از ايران جانانه غمزدايي
پيگير و پرتوان شد گرم گرهگشايي
شهنامه بود و باشد روح وطنستايي
ره توشه نياكان، جانمايه نيايي
با مهر و داد و دانش، با فرّ آريايي
/ |
|
ايران چو ققنُسي هست در
كار خويشزايي
ايرانزمين از آغاز بودست مهد فرهنگ
شد پارس نام ايران از روزگار كورش
دلدادگان آگاه در آن زمان و دوران
اين بوم و بر از آن عهد شد مركز تمدن
دردا كه از انيران، ايران بسي زيان ديد
يونان و تازي و ترك، ايرانستيز بودند
فرهنگ باستان را دشمن نمود تحريف
در آن غمآفريني ايرانيان گمراه
ايرانيان از آن عهد بودند بر دو گونه
اسكندر گجستك با ما چه جورها كرد؟
آوخ بنياميه زد ضربهها به ايران
عباسيان نبودند شايستهتر از آنان
آن مهر و عشق و فرهنگ آن دانش و تمدن
دردا به روزگاران، در خواب بود ايران
ظلمي كه از انيران شد در ديار زرتشت
آن روزهاي تاريك ايرانيان بيدار
با آگهي و دانش با عشق و مهرورزي
ايراني وطنخواه ميهنپرست و آگاه
فردوسي خردمند چون مهر پرتو افكند
كوته سخن عزيزان، ميراث ماست ايران
ايران بماند و ماند تا واپسين دم دهر
/ |