ايران و هند (1)

 

مهد آزادي و كمال و هنر
استواري از آن كهن بُن و بيخ
از كهن رفته‌ات سرافرازي
اين دو را بوده‌ايد پيشاهنگ
به جهان رنگ مردمي داديد
هر دو هستيد سرفراز از آن
سايه افكنده است بر سر تو
سبز فام است از آن دو دامانت
ياد كن هند معرفت پرور
قوم فرهنگ پروري آمد
شد سوي هند و هم سوي ايران
در تن اين دو يار يك جان بود
رنگ و بوي نوي به آنان داد
سوي سرمنزل دگر رفتند
بوده از يك تبار و يك گوهر
راه توحيد شد بر آنان باز
چون‌كه از مهر سودها ديدند
خود از اين اشتراك رفته سخن
هست چون «گاتها» پر از گوهر
رمز و راز گذشته را درياب
كه ز حد شمار بيرونست
اولين دفتر جهان هستند
ما چنان بوده‌ايم از آغاز
آمدند از نواحي ديگر
در تو آزاد زندگي كردند
از تو راز يگانگي بشنيد
بحر پهناوري گهر زا بود
كرد تاثيرها در آن آيين
اثراتش به مكتب بوداست
دودماني بزرگ و بي‌همتا
كه به بوداييان بيفزود است
بود بخشي ز كشور ايران
در زمان شهان ساساني
همچنان نخل سبز بارآور
بستگي‌ها فزون شد و آسان
كه كتابي است بهر اهل خرد
كه به چشم خرد به است از گنج
آفرين و درود را بسزد
بهر بازيگران دلاويز است
آمد از هند جانب ايران
كرد تاثير جامعي در دين
مهر ورزيد هر مسلمان را
پارسي‌هاي كشور ايران
در پناه تو زندگي كردند
بسته يكسر كمر به خدمت تو
كه به هند بزرگ داده توان
اين نمودار عشق آنانست
سرفرازي هند بوده در آن
نيك و سود آفرين و پندآموز
دست از فتح هند چندي شست
هم ز محمود غزنوي بشنو
تا سرانجام گشت چيره بر آن
دين اسلام را به هند آورد
نيست او روح ملت ايران
خرد و مهرورزي و شاديست
كرده در هند پرتو افشاني
بود چندي زبان اهل هنر
روز هند عزيز گشت سياه
غير جور و ستم نبودش كار
بعد از آن خوب و مهربان بودند
هنر آمد به هند و مهر و رفاه
گشت همچون دو پيكر و يك جان
هر دو در يكدگر نهان گشتند
دور مرد فرشته خويي بود
هند را با شكر بپروردست
در رهش صرف مال و جان كردند
چند تن رفته‌اند از اين راه
كه زبانزد در آن زمانه شدند
گشت پر از مي سخن خم هند
كه به بنگاله فارسي شكر است
سال‌ها كرده است جلوه گري
گشت سرگرم گوهر افشاني
شعرشان هست دلپذير و غني
گشت در هند منتشر با آن
واژگاني چو مشك تر بگرفت
گشت بار دگر تمدن ساز
شد هنرها به پاي تاج محل
گشت در «آكراي» هند به پا
بهر دلدار نازنين و جوان
همسر شاه بود و رفت از دست
آن بنا شد دو يار را مأوا
بست در راه همدلي پيمان
تند بادي به هند گشت پديد
چيره گرديد بر محمدشاه
باز بر ريشه‌ها زيان نرسيد
كه نظرها به جانب آن بود
انگلستان بر آن طمع ورزيد
پرچم خويش را در آن افراشت
هند را كرد خسته و بيمار
كاست قدرش ميان نسل جوان
كه «مهاتما» به هندي‌اش خواندي
از پي غم، نمود رخ شادي
نكند چون گذشته جلوه‌گري
بوده با فارسي به جان دمساز
حيف باشد كنون شود كمرنگ
باز كوشند از دل و از جان
جلوه بخشد به هند بار دگر

                                                /

 

هند اي مهد دير سال بشر
ريشه گسترده تا بُن تاريخ
همچو ايران حماسه پردازي
هر دو مهد تمدن و فرهنگ
هر دو در اصل چون دو همزاديد
ديده چندين هزاره در دوران
هست هيماليا برابر تو
سند و گنگند چون دو شريانت
از «دراويدي» خجسته اثر
پس از آن قوم ديگري آمد
آريايي به عهد يخبندان
بستگي بينشان فراوان بود
روح آزادگي و نيكي و داد
عده‌اي هم به باختر رفتند
ليك ايران و هند پهناور
با طبيعت ستايي از آغاز
قرن‌ها مهر را پرستيدند
در «وداها» و «گاتها»ي كهن
«ريك ودا» اين كهن كتاب بشر
هان به چشم خرد از اين دو كتاب
بنگر بستگي چه افزونست
اين دو دفتر كه هم زمان هستند
چون كتابت، بوَد تمدن‌ساز
قوم‌هاي دگر در اين كشور
رو به سوي تو تا كه آوردند
چون برهمايي از تو گشت پديد
مهد آيين و كيش بودا بود
پند زرتشت پاك، رهبر دين
آن سه اصلي كه در جهان بي تاست
ياد باد از شهان «مايوريا»
«آشوكاي» بزرگ از آن دوده است
مغرب هند از كهن دوران
ريشه قوم هند و ايراني
شد بسي استوار و كارآور
عهد بهرام گور و نوشروان
شاهد آن كليله دمنه بود
به جز آن نيز بازي شطرنج
هديه ديگري ز هند بود
بازي آن تفكر انگيز است
كولي پاي كوب و دست افشان
قرن هفتم ظهور دين نوين
دين نو چون گرفت ايران را
آن زمان عده‌اي ز بهدينان
لاجرم روي بر تو آوردند
چون‌كه بودند در حمايت تو
بس گراميست نام پارسيان
بهر آنان عزيز ايرانست
كرده در هند كارهاي گران
اثراتش به جاي مانده هنوز
دين اسلام در قرون نخست
تا نمودار شد زماني نو
او ز غزنين شد به هند روان
چون‌كه او هند را تصرف كرد
گر كه شد «سومنات» از او ويران
روح ايران نماد آزاديست
فارسي اين نماد ايراني
شد زبات كتابت و دفتر
پس از آن چون مغول رسيد از راه
مغول بد نهاد بد كردار
گرچه در ابتدا غم افزودند
بخصوص از زمان اكبرشاه
روح فرهنگ هند با ايران
اين دو فرهنگ توأمان گشتند
دوره پر بر و نكويي بود
فارسي را به هند گستردست
بخردان رو به سويش آوردند
پس از آن وارثان اكبرشاه
هند و ايران چنان يگانه شدند
فارسي شد زبان مردم هند
شعر حافظ اشارتي دگر است
سبك هندي به شعر نغز دري
هم در اين ره كليم كاشاني
بيدل و صائب و ضمير و غني
بس كتاب و نوشته و ديوان
اردو، از فارسي اثر بگرفت
هنر جاودان ايران باز
شاهد آن بناي تاج محل
تا كه آن شاهكار بي‌همتا
آن بنا را بساخت «شاه جهان»
كه بسي زود ديدگان را بست
شاه جهان هم غنوده در آنجا
سال‌ها رفت هند با ايران
تا كه دوران نادري برسيد
نادر آن شهريار قدرت‌خواه
گرچه زان هند سخت خسران ديد
هند در آن زمان بدانسان بود
نيمه قرن هجدهم چو رسيد
آزمندانه چشم بر آن داشت
سال‌هاي دراز استعمار
فارسي، ‌اي دريغ باخت توان
گرچه از فر همت گاندي
مستقل گشت مهد آزادي
ليكن افسوس فارسي دري
كشور هند روزگار دراز
اين زبان مسلم فرهنگ
به كه ايران و هند در ره آن
تا زباني كه هست همچو شكر
                                                /

1- اين شعر به مناسبت همايشي كه در سال گفت‌وگوي تمدن‌ها از طرف وزارت امور خارجه هندوستان در نزديكي دهلي با حضور عده‌اي از بزرگان هند، از جمله پسر و نوه‌ي نهرو و دختر ابوالكلام  آزاد و عده‌اي ديگر از بزرگان هند و مقامات وزارت امور خارجه هند و چند تن از وزارت امور خارجه ايران در هند در نزديكي دهلي برگزار بود، توسط سراينده خوانده شد و در نشريات هند و ايران منتشر گرديد.