|
كهن شهر عزيز
آريايي
نماد شوكت ساسانيان بود
زمين لرزيد و آن را زير و رو كرد
به يك آن و به يك دم زير و رو شد
دريغا لرزهها با بم چهها كرد؟
بشد ويران سراي گرمي و نور
به يك دم ارگ بيهمتا فرو ريخت
بر آن آوارگان، بي آشيانها
بدانسان ماتمي هرگز مبادا
ببايد غم زدايي كرد از بم
بم افسرده از نو جان بگيرد
سر افرازد چنان كوه سرافراز
شود آباد آن ويرانههايش
ز نو آن شور و شادي بازگردد
كه پر بگشوده تا عرش خداوند
به گلهايي كه با هم گشت پرپر
كه هستي شد بر آنان سخت و مشكل
كه گردد مرهمي بر آن دل ريش
ز نو آغاز سازد زندگي را
بشد همياري از هر سو نمودار
تجلي كرد با ميهن گرايي
به جز در واژه ميهن نگنجد
كه دنيايي شد از سوگ بم آگاه
جهان شد همدل و همدرد با بم
تسلي، مهرورزي، غمگساري
بر اين باور كه تا جان در تن اوست
عزيز است و گران ايران برايش
كمكهاي فراواني كه داني
ز نو آن شهر غمگين شاد گردد
درختانش سرافراز بر افلاك
بهشتي سازد از آن شهر ويران
بر آرد از دل و جان ز آستين دست
به ويراني و نوميدي بتازد
كه با پستي كمكها را ربودند
كه بگشودند بر مال كسان دست
بكوشند از پي آبادي آن
ز جان كوشند در نوسازي بم
در آنجا زيست استمرار يابد
/ |
|
دريغا
بم، كهن شهر خدايي
كه ارث دوده اشكانيان بود
پگاه پنج دي، آدينهاي سرد
از آن لرزش به كام غم فرو شد
دريغ از آن همه ويراني و درد
بشد ماتمسرا شهري پر از شور
هزاران كشته سوگ و وحشت انگيخت
دريغا بر همه بيخانمانها
چنان سوگ و غمي هرگز مبادا
پس از آن سوگ دهشتناك و ماتم
بلي بايد كه غم پايان بگيرد
ببايد شهر تاريخي بم باز
بگردد بازسازي خانههايش
چو نوسازي به بم آغاز گردد
به خونهاي هزاران كشته سوگند
به فرزندان دور از مهر مادر
به آنجا ماندگان داغ بر دل
ز نو سازيم بم را بهتر از پيش
چو بم بيند به خود سازندگي را
در آن رخداد وحشتناك و خونبار
بدانسان جنبش ايران ستايي
كه هرگز در بيان من نگنجد
چنان برخاست ايراني در اين راه
پي تسكين و هم دردي در اين غم
بپا شد نهضتي از بهر ياري
هر ايراني كه ايران ميهن اوست
همه ايران زمين باشد سرايش
كنون با آن كمكهاي جهاني
ببايد شهر بم آباد گردد
به جاي كوه آوار و تل خاك
ببايد جنبش ملي ايران
هر ايراني كه او مهرآفرين است
كه ارگ و شهر بم را باز سازد
ولي نامردماني نيز بودند
تفو بادا بر آن نامردم پست
كنون بايد بزرگان با دل و جان
چو مسوولان، مديران جمله با هم
شود بيدار بم، غمگين نخوابد
/ |