|
هنر از هر طرفش جلوهگر
است
در و ديوار بيايد به سخن
افتخار بشريّت اين بود
كه زمانها به غم آورد شكست
پي به رازي پر از انگيزه بري
از چنان راز خوش آكنده بود
هر اَبر مردي را اين هر دو سزد
مهرورزي به همه با دل و جان
پيش از خود، دگران را ديدن
روح آزادگي آرايه آن
روح فرهنگ وطن بودي اين
اين چنين كاخش را بنيان نهاد
هست خاموش وليكن گوياست
شاهكار مدنيّت آن بود
دفتر راهنموني از عشق
عشق بر نوع بشر، خرد و كلان
عشق بر نيكي و شادي و هنر
مو به مو گويدت از آن فرهنگ
نيست هرگز به جهان زان برتر
چون خدا باور و هستي نگر است
با تمام خرد و مهر و توان
سربهسر روح جهانبيني داشت
گشت شاهنشه ايران پيروز
روح فرهنگ جهان باني بود
بهر آزادي پيمان بستند
گاهوار فدرال، ايرانست
ثبت گرديد به نام ايران
شاه شاهان جهان، شاهنشاه
در زبان و سنن و دين آزاد
مانده زان پادشه نيك خصال
دين خود را به كسي بار نكرد
سنت و رسم و زبان و آيين
حكم اين سان به همه ايران راند
كاخ او قبلهگه عالم شد
تخت جمشيد دل دنيا بود
خيره گرديد بر اعجاز هنر
رازهايي بكند بر ما فاش
كه گرفتار ستم بود جهان
كه به دوران كهن گشت به پا
كار بيگاري و هم اجياري
جبر و زور و ستم و سلطه و غم
هر دو اينگونه شگفتيزا شد
زاده خون دل و چشم ترند
بيگمان كار بسي از اُسراست
گر كه پيشينه آن را جويد
باشد آن حاصل بيگاري و درد
بردگان در ره آن جان دادند
كرد آزادگي و عشق به پا
يك به يك چون سَند و برهانست
گويد آن كاخ ز مهر و خرد است
كار دلخواه نه زور و اجبار
كار كردند به ميل و به رضا
كار بيگاري و اجبار نبود
در عوض مزد به كف ميآورد
تا بود كارگر از آن خشنود
داشت بسيار مزايا آن زن
در عوض مزد گرفتي بسيار
كه نمودند چنان كارِ گران
با هنر آن را پرداختهاند
هست تصويرگر آن فرهنگ
يك جهان عشق نثارش كردند
هر كس از راحتي آن خرسند
برتر از هر سخن، اعجابانگيز
اوج زيبايي، انگشت نما
سر بر افراشته بر چرخ بلند
بوده ورزيده و استاد به كار
ره سوي عرش خدا پيمودند
هر يك آرايه تختجمشيد
كاخ زيباي «هديش»(2)
است و «تچر»(3)
جلوه افزود به كاخ شاهان
كاتش افكند سكندر بر آن
كاخ داراي پر آوازه بود
زان هدايا و از آن مهمانها
سوي كاخ آمده با شادي و شور
هديهها پيشكشي آوردند
بهر شاهنشاه از سوي شهان
كه ز ميزان سخن برتر هست
اي دريغا به شبي شد ويران
دست اسكندر و تائيس چه كرد؟
شعله بر جان و دل ايران زد
بيست و يك نَسك اَوِستا هم سوخت!
گشت از زشتترين كارش شاد
آن گُجستك را نامند كبير!
بر چنان كار فرستد نفرين
گويد از آن عظمت با غم و سوز
سينه را جايگاه غم بكند
خاره بايد كه دلش خون نشود!
چرخ خونابه ببارد از چشم
اَرس و كَرخه و كارون گريد
كه بتازند به جان فرهنگ
بر سر مهر و خرد سنگ زنند
عالمي را به دمي دود كنند!
/ |
|
تخت جمشيد سراسر هنر است
چون نهي پاي در آن كاخ كهن
گويد اين «پارسه» ديرين بود
تخت جم نام همان پارسه هست
گر بر آن با دل و جانت نگري
نقشهايي كه بر آن كنده بود
راز همياري با مهر و خرد
پرتو افشاندن بر شام زمان
از در عشق جهان را ديدن
مهر و نيكي و خرد مايه آن
در كهن عهد و زمان ديرين
داريوش آن شه آزاده و راد
هر ستوني كه از آن كاخ به جاست
گويد اين كاخ دل ايران بود
هر ستون بود ستوني از عشق
عشق بر مرد و زن و پير و جوان
عشق بر هر كسي از هر كشور
نقشهايي كه شده كنده به سنگ
روح فرهنگي، انسان محور
محور عالم هستي، بشر است
تخت جم بود نمايانگر آن
مظهري ديني و آييني داشت
بر سه قاره ز جهان آن روز
نه كه آن! سلطه ايراني بود!
بس كلان قوم به هم پيوستند
«فدراتيو» از آن دورانست
نام سي بوم كهن آن دوران
ساتراپها همه فرمانبر شاه
همه بودند ز آزادي شاد
آنچه را خوانند اكنون فدرال
هيچ كس بر كسي اجبار نكرد
بود آزاد در آن مذهب و دين
او به نيكي همه جا فرمان راند
چه سراني كه به پيشش خم شد
مركز ثقل جهان آنجا بود
زان شكوه و عظمت چشم بشر
نقشها كار بسي سنگتراش
حال بشنو سخني زان دوران
دو اثر هست كنون در دنيا
آن دو شد ساخته با بيگاري
زير شلاق توان سوز ستم
آري، آن هر دو چنين بر پا شد
آن دو، هرچند نماد هنرند
مصر اهرامش هرچند به پاست
چين ز ديوارش اگر ميگويد
كار بس برده پديدش آورد
اُسرا جان به ره آن دادند
ليك تخت جم مهرآيين را
كشف بس لوحه كز آن دورانست
همه، الواح كه همچون سند است
تخت جمشيد به پا شد با كار
دستهايي كه بنا كرد آن را
سلطه و زور چو در كار نبود
هر زن و مرد كه كاري ميكرد
مزدها جنسي و هم نقدي بود
بانوي شيرده يا آبستن
گر زني داشت تخصص در كار
آفرين باد بر آن كارگران
كاخ را با دل و جان ساختهاند
آن نقوشي كه تراشيده به سنگ
نقشهايي كه پديد آوردند
پلكانها همگي بيمانند
شه ستونها همه تحسينآميز
پايه و نقش ستونها زيبا
سر ستونهاست چو البرز، سپند
هر يك از سنگتراشان زنهار
نقش پرداز بزرگي بودند
كاخها گشت در آن پهنه پديد
يك طرف كاخ ملل(1)،
سوي دگر
آپادانا چو نگيني رخشان
صد ستون(4)
بود بهين كاخ شهان
كاخ ديگر كه سه دروازه(5)
بود
نقشها گويد از آن دورانها
از بزرگان ملل، كز ره دور
با بسي شوق بر آن رو كردند
هديهها بود از اطراف جهان
آن چنان كاخ شگفتآور هست
تخت جم، چشم و چراغ ايران
روح اهريمن و ابليس چه كرد؟
شعله اسكندر دون بر آن زد!
نه فقط كاخ شبي در دم سوخت!
آن گُجستَك كه بر او نفرين باد
غربيان تا شود ايران تحقير
ورنه هر ديدهور روشنبين
آنچه زان كاخ به جا مانده هنوز
غم و سوزي كه كمر خم بكند
سنگ بايد كه دگرگون نشود!
پير تاريخ بنالد از خشم
ديدگان در غم آن خون گريد
ننگ بر سلطهگران بادا، ننگ
شعله بر مظهر فرهنگ زنند
كاخ نيكان را، نابود كنند
/ |