|
تنها نه توان، كه جان
بكاهد
از پيكر و استخوان بكاهد
نيرو ز تن و روان بكاهد
فرسايد و در دهان بكاهد
از دلبر دلستان بكاهد
هم قدرت ديدگان بكاهد
رنگ چو گل از رخان بكاهد
كم گردد و زان ميان بكاهد
از خانه و خانمان بكاهد
انگيزه و آرمان بكاهد
رنگ از رخ گلستان بكاهد
در رهگذر زمان بكاهد
گرمي و فروغ از آن بكاهد
از باغ گه خزان بكاهد
از چهره بوستان بكاهد
از جانب دوستان بكاهد
از شير نر ژيان بكاهد
حتي مه و اختران بكاهد
افزايد و بعد از آن بكاهد
/ |
|
پيري چو
رسد، توان بكاهد
آن قدرت و زور و استواري
بينايي ديدگان شود كم
دندان چو دُرّ و گوهر آسا
زيبايي و حسن و دلربايي
هم كم بشود شنيدن از گوش
گيسوي سيه، سپيد گردد
چون سال فزود، تندرستي
آن شادي و شور و رفت و آمد
از جان و دل و روان، به پيري
آري به خزان و فصل پاييز
شور و شعفي كه در جوانست
خورشيد چو رو كند به مغرب
شادي و طراوت بهاران
سبزي و نشاط در زمستان
آن آمد و رفت خاطرانگيز
نيرو و توان به دير سالي
هنجار جهان بر اين روال است
هر چيز جز آن يگانهي پاك
/ |