|
در باميانكوه، بودست
برپا
اوج هنر بود، در سينه كوه
از سنگ خارا، بهتر ز گوهر
گيتي نياورد، آن را دگر بار
از هرچه تنديس، قدش رساتر
شيب و فراز، كار جهان را
هم بود نستوه، هم بود بشكوه
هرگز نلرزيد، از باد و باران
دستي نيازيد، ره بر حريمش
آن را نيفكند، تيمور خونريز
شد باميان را، بس قرن آذين
ان را فكندند، با جهل از پا
انسانيّت شد، شرمنده زان كار
ره را نمودند، بر اهرمن سهل
بس ظلم راندند، در كشور خويش
نفرين بر آنان، چون بربرانند
بر جان دانش، افكند غم چنگ
فرمان براند، با نام الله
انسانيّت سخت، از آن غمين است
بار و برش چيست؟ جز رو سياهي
/ |
|
بس
روزگاران، تنديس بودا
بود آن دو تنديس، زيبا و بشكوه
آن را برافراشت، چندين هنرور
بر آن دو تنديس، شد قرن بسيار
تنديسها بود، بس حيرتآور
ديدند بسيار، دور زمان را
كوهي سرافراشت، در سينه كوه
هرگز نجنبيد، از سيل و توفان
از كس نبودست، اندوه و بيمش
آن را نينداخت، شمشير چنگيز
آن يادگار، دوران ديرين
تا اينكه ناگه، مشتي ددآسا
تخريب آن را، آسان مپندار
آن جمع نااهل، با ياري جهل
نابخرداني، با سبلت و ريش
ويرانگرانند، كور و كرانند
در مهد فرهنگ، جهل است و نيرنگ
ملاي خودخواه، خودخواه گمراه
گر مكتب اينست، گر دين چنين است
جز غم چه دارد؟ جهل و تباهي
/ |