|
طرب زايي و روح شادت
بهخير
كجايي رفتي اي آتش جان من
به پيمانه هستيم ماند دُرد
به جامم مي زندگي ريختي
پر از شور كردي وجود مرا
ز رنگ سحر هم طرب خيزتر
چو گل بود در ديدهام، خارها
دريغا كه نيرو ز تن رخت بست
خزان آمد و شد فزون سستيم
نماند به پيري دگر تاب و توش
پس از هر بهاري بيايد خزان
رود ديد از ديده تيز بين
چو رفتي خزان شد تن و جان من
بر آن آتش جانفزا و دمان
شود سرد و خاموش در زير خاك
/ |
|
جواني
كجايي كه يادت بهخير
كجايي تو اي مهر تابان من
چو رفتي تو، آن شعله در من فسرد
چه شوري تو در من برانگيختي
تو دادي توان تار و پود مرا
به چشمم جهان داشت رنگ سحر
ز تو سهل گرديد دشوارها
چو شد روزگار جواني ز دست
ز كف رفت چالاكي و چُستيَم
بكاهد توان از تن و چشم و گوش
شود عضوها يك به يك ناتوان
پر از چين شود دست و روي و جبين
جواني تو بودي بهاران من
نشسته است خاكستر ساليان
سرانجام آن آتش گرم و پاك
/ |