|
گل يكرنگيام در سينه
پژمرد
از اين بيمهري و بيگانه خويي
به رشك و كين و پيكار برادر
خوشا با همنوايان، هم نوايي
خوشا بيرشك و آز و كينه بودن
به هر جا،دوستي آغاز كردن
برادر با برادر يار خوشتر
ستيز و كينه و نابخرديها
از اين اهريمنان خود را نگهدار
تباهيها بيارد روسياهي
بدي از عاقل بخرد نخيزد
سخن ساز و سخن پرداز شيراز
نه دانايي ستيزد با سبكسار»
كه دل يا جاي دين يا جاي كين است
از آن آلودگي بيهوده گشتن؟
شود همواره آسان كار مشكل
چراغ دوستي روشن بگردد
فروغ ايزدي، در اتحاد است
/ |
|
دو رنگيها روانم را
بيازرد
دلم بگرفت از رشك و دورويي
نيرزد نزد من ملك سكندر
خوشا با آشنايان، آشنايي
خوشا يكرنگ چون آيينه بودن
نواي همدلي را ساز كردن
درخت دوستي پربار خوشتر
دوروييها، دو رنگيها، بديها
بود ز اهريمن ناپاك و بدكار
ميالا دامنت را با تباهي
دريغا كز بدي جز بد نخيزد
چه خوش فرمود سعدي سخن ساز
« دو عاقل را نباشد كين و پيكار
مرا در گوش پندي دلنشين است
چرا بايد به كين آلوده گشتن؟
اگر با يكدگر گرديم يك دل
اگر «ما» جانشين «من» بگردد
چراغ دوستي نورش زياد است
/ |