|
سر آريم در پيش نامش
فرود
از او گشت مزداپرستي پديد
بشر را به نيكي فرا خوانده است
بود برترين گفته، در هر زمان
همه مغز مغز است؛ خالي ز پوست
جهاني در آن گفتهها ريخته است
فروزان فروغ اهورا بود
در آن هست هنجار هستي نهان
بود زان ابرمرد ايران پدر
بشر دوستي هست و خود آگهي
كه بر روح اهريمن آرد شكست
بود ارزش هر كس از خويشتن
يقين چيره بر كار مشكل شوند
چهار آخشيجاند، يار بشر
ره دين نشان داد بر مردمان
سپردند، راه بهي، مو به مو
كه بودند چندين تن از نخبگان
بر آن انجمن گشت او سرنشين
نه دكان و سرمايه دنيوي
تني چند از آن موبدان مهين
كه بودي بهين دين و آيين و كيش
سرانجام گستردهاش ساختند
مقامش رسيد از پدر بر پسر
درفش بهي را برافراشتند
بشد برترين دين ايران زمين
زيانها به دين زد در آن روزگار
ز يك شعلهاي ساخت غمنامهاي
همه نسكهاي اوستا بسوخت
بسي قرن، شد دين ايرانيان
بشد حكمران، با جهان باوري
بر و بار آن داد و دانايي است
ز دين بهي ناگهان تافت چهر
دگرگون بشد ريشه و بيخ ما
به تاراج و كشتار پرداختند
بر آن خون و خاكستر افشاندهاند
بيانش غمانگيز و دردآور است
فرا روي بيگانگان ايستاد
در اين ره بسي جان و سر باختند
بسي تهمت و زور بشنيدهاند
همه ناسزا و همه افترا
نمودند كار درست و صواب
به زرتشتيان راه بنمودهاند
نگهبان فرهنگ ايران شوند
در آن روح فرهنگ مزدايي است
بود با مفاهيم اين دين عجين
به معني چو يك جان به دو پيكر است
به دين بهي داد تاب و توان
بماند سرافراز و با فرهي
نبخشيد سودي چنان آن زمان
به تاوان دين «جزيه» پرداختند
برفت از كف، آوخ، در آتش، در آب
كه بودند گوياي فرهنگمان
به دادار سوگند، بيتا بدند
بتر گشت اين قوم را سرگذشت
شده رانده و مانده و ناتوان
نهان گشت نور بهي زير ميغ
چه ها كرد با دين به، روزگار!
بهان را شده موبدان رهنماي
شد اين قوم را، دينوران راهبر
كه آگاه بودند و پاكيزه جان
غمانگيز ترگشت و غمبارتر
به سرعت ز تعدادشان گشت كم
همه نابسامان و دل خون بدند
به يزد و به كرمان و هندوستان
شده جمعي از موبدان، چاره ساز
ز هر سو بلا كرد رو بر بهان
به انگيزه آرماني بزرگ
كه هرگز نگنجد، به شرح و بيان
گذشتند از خويش، در راه دين
گسستي ز هم كم كم اين تار و پود
نماندي به جز نامي از آن دگر
كه ياد آرد از بره در چنگ گرگ
به جاي زر و سيم، ميباخت سر
نه داد آفريني نه فرياد رس
چه تهديدها جملگي ناروا
كه بهدين كند ترك آيين و دين
كه هرگز چنان روزگاري مباد
مقاوم ستادند تا پاي جان
بسي سر جدا شد، بسي چشم كور
ز هر سوي ديدند رنج و زيان
كه از بازگويش شوم غرق غم
كه تعدادشان شد، كم از ده هزار
پي حفظ دين جزيه پرداختند
بباريد باران چو ابر بهار!
كز آنان بشد، هم امان هم توان
هر آن كوششي بود، نقشي بر آب
دميدند در جسمي افسرده جان
بسا، با رخ زرد و خون جگر
چو عاشقترين عاشقان بودهاند
چو بارد بر او سنگ، او آهن است
كه جز عشق چيزي نگنجد در آن
چراغ بهي را برافروختند
فراموش شد يار و فرزند و خويش
بر آن رهنمايان و آن بخردان
نباشد سپاش از همه موبدان
به مهر و خرد، هان، ستايش سزد
بپرداختي «جزيه» با رنج و درد
ز خود نگسلد، دين و پيمان خويش
براي بهان او رهاننده بود
بود آفرينها سزاوار او
كمي وضع زرتشتيان گشت به
در ايران به جا ماند دين بهان
به مينو جهان، روحشان شاد باد
از آن پاكبازان راه خداست
ره نيكي و مهر آيين توست
كه نگسسته از دين و پيمان خويش
حقارت، تعدي، ستم ديدهاند
ستادند بر جا، دماوند سان
رهاندند آيين ديرينه را
كه امروز ماييم مزداپرست
نيامد به كف ساده و رايگان
عزيزش بدان همچنان جان خويش
كه تا پاس دارد تو را كردگار
بينديش و حفظش نما همچو پيش
ز مادر، پدر، تا نيا بر نيا
سپاري ره نادرست و عبث
قلم بر سر ننگ و نامت كشد
نكوتر سپارش به آيندگان
سرافراز و پاينده دين بهي
/ |
|
به زرتشت ابرمرد ايران
درود
كه چون مهر از خاوران بردميد
فروغي به هر سويي افشانده است
سخنهاي زرتشت اسپنتمان
بلي گاتها نام گفتار اوست
كه انديشهها را برانگيخته است
در آيين زرتشت مهر و خرد
اشا، راستي هست و نظم جهان
نخستين پيام حقوق بشر
تعصب در اين دين، ندارد رهي
سه اصلش بهين رهنمون بود و هست
در اين دين برابر بود مرد و زن
چو پاكان همازور و هم دل شوند
طبيعت بود دوستدار بشر
بدين گونه زرتشت مهر آرمان
سرانجام زرتشت و ياران او
ز رأيش به پا شد نشست مغان
چو ياران نمودند او را گزين
هدف بود انساني و معنوي
چو زرتشت جان باخت در راه دين
ره دين او را گرفتند پيش
به دين بهي نيك پرداختند
از آن گاه هر موبد ديدهور
چو باور به دين بهي داشتند
پس از چندي اين كيش و آيين و دين
اگر چند اسكندر زشت كار
گجستك بد انديش خودكامهاي
چو در تخت جم آتشي بر فروخت
ولي باز اين دين نيك آرمان
كه بر بخش بسيار پهناوري
جهان باوري اصل مزدايي است
دريغا دگر باره گردون سپهر
در آن دوره شوم تاريخ ما
انيران چو بر خاكمان تاختند
به ايران هزاران جفا راندهاند
هنوز آنچه رخ داده ناباور است
بسي موبد بخرد و پاكزاد
به دين اهورا بپرداختند
به راه هدف رنجها ديدهاند
همه نادرست و همه ناروا
به پاسخ، كلان موبدان در جواب
چنين موبدان هر كجا بودهاند
كه تا دين به را نگهبان شوند
چو فرهنگ ايران اهورايي است
كه بخشي ز فرهنگ ايران زمين
جدا كردن اين دو، ناباور است
فداكاري برخي از موبدان
نمودند كوشش كه دين بهي
ولي آن همه خدمت موبدان
به هر گونه كاري، بهان ساختند
بسي دفتر ديني و بس كتاب
خرد نامههاي گران سنگمان
كه ميراث فرهنگ دنيا بدند
چو ده قرن از آن روزگاران گذشت
ز دور صفي، جمع زرتشتيان
دريغا، دريغا، دريغا، دريغ
بشد سلطه از هر طرف آشكار
در آن شام تاريك و دهشت فزاي
به كرمان و يزد و دگر بوم و بر
نه هر موبدي، بل بهين موبدان
ولي باز هر روز شد تارتر
نصيب بهان شد همه رنج و غم
بهان آن زمان چند مليون بدند
شدند از خراسان و از اصفهان
در اين جابجايي دگر باره باز
وليكن دريغا كه از اين زمان
در آن تيرگي موبداني بزرگ
در اين راه بستند يك سر ميان
بسا كان بزرگان مهر آفرين
اگر آنچنان شور و عشقي نبود
در ايران از اين دين نميماند اثر
بشد سلطه و زور، آن سان بزرگ
نپرداختي جزيه بهدين اگر
نشد يار زرتشتيان هيچكس
محلات زرتشتيان شد جدا
چه تحقيرها جمله رنج آفرين
چنان دين به در خطر اوفتاد
دگرباره ياران دين، موبدان
ستم بود و توهين و تحقير و زور
به عهد قجر، باز زرتشتيان
شمار بهان آنچنان گشت كم
چنان روزگار بهان گشت تار
نياكان به تحقيرها ساختند
بگرييد اي چشمها زار زار!
به بدبختي و رنج زرتشتيان
در آن سالها وضع شد بس خراب
دگر باره هم نخبه موبدان
بسا، با تن خسته و چشم تر
به زرتشتيان راه بنمودهاند
كه عاشق نه در فكر جسم و تن است
چه زيباست عشقي چنين بيكران
بسي موبدان، دانش آموختند
گهي در ره دين و ابقاي كيش
درود از دل و جان بر آن موبدان
سپاسم از آن موبدان و ردان
ستايش برازد به مهر و خرد
بسي قرن زرتشتي پايمرد
كه مانَد به كيش نياكان خويش
به «مانكجي هاتريا» درود
بشد جزيهها لغو از كار او
از آن دوره و عهد در شهروده
به هر حال با ياري موبدان
به نيكي از آن موبدان ياد باد
اگر دين مزدا هنوزم به جاست
جوانا كه دين بهي دين توست
بياور به ياد از نياكان خويش
بسي قرنها رنج و غم ديدهاند
پي حفظ اين كيش پيشينيان
سپر كرده پيش بلا، سينه را
چه تنها دريد و چه سرها شكست
چنين ارث ارزنده و شايگان
تويي وارث اينچنين دين و كيش
به هر جا كه هستي از آن پاس دار
به خوشنامي ارث ديرين خويش
كه اين نيكنامي است ميراث ما
مبادا، ز ناآگهي يا هوس
كه يك لحظه غفلت، به دامت كشد
جوان، قدر دين بهي را بدان
ز راه همازوري و همرهي
/ |