دماوند و ضحاك (1)

 

چرا آكنده از اندوه و دردي؟
ز كار خويش غمگيني و دلتنگ
سكوت پر ز پرسش چيست در تو؟
اسيري بود در بندت گرفتار
نكشت او را فريدون، شاه ايران
اسيري در دماوند تو گرديد
جهان هم زين روش خرسند باشد
بشد ضحاك در پاي تو دربند
دل ضحاكيان را شاد كردي
چرا چون پيش دستش را نبستي؟
رها كردي ز بند خويش او را
كه بازم در جهان گسترده بيداد
دريغ و درد شد مغز جوانان
نه با خُرد و نه با زال زمين‌گير
چو نيروي جوانان پرتوان بود
به هر جايي تباهي آورد بار
به جاي عقل و منطق ژاژگويي‌ است
به هر جا زور و ظلم و كين و مرگ است
بدي و جور و ناپاكي گرفته است
بيفزايند بر كشتار و بيداد
نگه كن از ستيغت بر انيران
تعبّد هست و تحميق است، آري
چنين كاري به يزدان اشتباه هست
خدا جان داده، ما آن را بگيريم!
چو هستي هست از آنِ خداوند
تو با ضحاك خويان در ستيزي
بكن شادان دل ما خاكيان را
در اين ره ياورت بادا خداوند
                                                  
/

 

دماوندا چرا خاموش و سردي؟
بود چهرت پر از چين و پر آژنگ
دگر آن شور و شادي نيست در تو
هزاران سال ضحاك ستمكار
شد ايران گرچه از ضحاك ويران
به دست كاوه در بند تو گرديد
كه يعني ظلم و كين دربند باشد
به نام ناميت، كوه فرهمند
تو او را ناگهان آزاد كردي
چرا بند ورا از هم گسستي؟
چرا كردي رها آن ديوخو را؟
چه نيرويي ورا بنمود آزاد؟
خوراك مارِ دوش آن ستم‌ران
نه كاري داشت با كودك نه با پير
مرادش مغزشويي از جوان بود
كنون هم سلطه و بيداد و كشتار
هدف چون از جوانان مغزشويي است
درخت مردمي بي‌بار و برگ است
جهان را خوي ضحاكي گرفته است
بسا ضحاكيان در پوشش داد
دماوندا تو هستي بام ايران
دريغا كارهاي انتحاري
ميان كشتگان بس بي‌گناه هست
چرا مردم كُشيم و خود بميريم
ترور پيوسته باشد ناخوشايند
دماوندا تو بهر ما عزيزي
نما در بند خود ضحاكيان را
ز نو ضحاك را بنماي در بند
                                                  /

1- بنا به داستان‌هاي اساطيري و حماسي پس از آنكه ضحاك به دست كاوه اسير گرديد او را به فرمان فريدون شاه ايران كاوه در پاي كوه دماوند در بند كرد. اين تمثيل اشاره به دو مطلب دارد: 1- جاني را كه خدا داده آدمي نبايد بگيرد 2- ظالم و ستمكار در بند باشد و آزاد نباشد تا ستم نكند حتي اگر آن شخص ستمكاري چون ضحاك باشد