|
مثله شد و كشته شد به حيله و ترفند
آگه و ميهنپرست و راد و جهانبين
از دل و جان پرتوي به ميهنش افكند
بود اهورا پرست همچو نياكان
عاشق ايرانزمين و دانش و فرهنگ
سلطه و بيداد و ظلم و جور و تباهي
سوخت بسي دفتر و كتاب در ايران
گشت برون از نهاد خستهدلان تفت
طعمه آتش بگشت و دستخوش آب
حاوي فرهنگ ديرسال بشر بود
بود زبان عرب براي وي آسان
بهر نجات كتاب بود بهين كار
محو نگردد به كين و حيله و ترفند
رفع خطر ميشد از نوشته و دفتر
از طرفي آگهي به جبر زمان داشت
نور بيفشاند همچو مه به شب تار
تا كه مصون ماند از گزند انيران
شد به همين نام شهره در بر هر كس
ترجمهاش شد به نام غير نمودار
ترجمه ميبود راه و چاره بهتر
رفت به آتشكده براي عبادت
گفت نمايندهاش بگيرد از او جان
گوش به فرمان و دوستدار خليفه
يافت به كشتار و قتل روزبه فرمان
زود ز هم بگسلند بند ز بندش
آتشي انبوه و پر ز شعله و سركش
سال وي هنگام مرگ بود سي و اند
بود و بُود در مثل چو مشت ز خروار
جان و دلي پر ز عشق و مهر وطن داشت
«هر كه رود سوي اصل خويش سرانجام»
درد دل آتش روي تو، من سوي الله»
/ |
|
«ابن مقفع» بزرگمرد
خردمند
او دگر انديش بود و بخرد و بهدين
چون كه دلآگاه بود و راد و خردمند
«روزبه» فرزند نيك و بخرد ايران
آگه و فرزانه، مهرورز و گرانسنگ
بود زمانش زمان تار و سياهي
فاجعهها شد بپا به دست انيران
واي چه اموال و گنجها به فنا رفت
واي نوشتارهاي نغز و جهانتاب
آنهمه دفتر كه گشت يكسره نابود
«روزبه» زان كارها بگشت هراسان
ترجمه بنمود بس كتاب و نوشتار
تا كه خردنامههاي پهلوي و زند
ترجمه چون ميشدي به تازي، ديگر
بهر چنين كار او نبوغ و توان داشت
بست كمر عاشقانه در ره اين كار
بهر چنين آرمان بگشت مسلمان
ابن مقفع شد اسم روزبه زان پس
گرچه كه برخي از آن كتاب و نوشتار
ليك براي بقاي آن همه دفتر
«ابنمقفع» گهي به شيوه و عادت
چون كه خليفه بگشت با خبر از آن
حاكم بصره كه بود يار خليفه
در همهي شهر شهره بود به سفيان
گفت به دژخيمها كه مثله كنندش
مثله او را بيفكنند در آتش
ابن مقفع بزرگمرد خردمند
واي از آن قتل دهشت آور و غمبار
ابنمقفع كه جان هنوز به تن داشت
اين بشنيد از زبان حاكم بدنام
«هان بنگر اي مجوس مرتد و گمراه
/ |